چهارشنبه / ۲۸ مرداد / ۱۴۰۵ Wednesday / 19 August / 2026
×
تهران ـ آذربایجان آنلاین ـ جنگی که با هدف درهم‌شکستن توان نظامی، تضعیف ساختار سیاسی و وادار کردن ایران به پذیرش خواسته‌های واشنگتن آغاز شد، اکنون از نگاه برخی تحلیلگران آمریکایی به نتیجه‌ای معکوس رسیده است؛ ایران نه‌تنها از مرحله نخست حملات عبور کرده، بلکه با حفظ بخشی از توان موشکی و پهپادی خود و تبدیل تنگه هرمز به مرکز اصلی منازعه، توانسته هزینه ادامه جنگ را برای آمریکا و اقتصاد جهانی افزایش دهد. رابرت پیپ، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو، معتقد است ایران امروز از نظر قدرت چانه‌زنی و نفوذ راهبردی، در موقعیتی قوی‌تر از زمان آغاز جنگ قرار دارد و آمریکا در برابر انتخابی دشوار میان پذیرش این واقعیت یا ورود به مرحله‌ای خطرناک‌تر از رویارویی نظامی گرفتار شده است.
جنگی که قرار بود ایران را تضعیف کند، معادله قدرت را تغییر داد

به گزارش آذربایجان آنلاین، رابرت پیپ، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو و مدیر پروژه امنیت و تهدیدهای دانشگاه شیکاگو، در تحلیل مفصلی از روند جنگ ایران و آمریکا، وضعیت کنونی را «سناریوی کابوس‌وار» توصیف کرده است. حوزه تخصصی پیپ روابط بین‌الملل، امنیت ملی، قدرت هوایی، تحریم‌های اقتصادی، تروریسم و خشونت سیاسی است و پژوهش‌های او درباره منطق راهبردی جنگ، عملیات انتحاری و پیامدهای اشغال نظامی، طی سال‌های گذشته در محافل دانشگاهی و سیاست‌گذاری آمریکا مورد توجه قرار گرفته است.

پیپ در ارزیابی خود می‌گوید: «در این لحظه دیگر جای تردیدی نیست که ایران امروز قوی‌تر از زمانی است که جنگ آغاز شد.» این جمله در ظاهر با حجم خسارت‌های نظامی، انسانی و زیرساختی واردشده به ایران تناقض دارد، اما منظور او از «قوی‌تر شدن» افزایش تعداد جنگنده‌ها، رادارها یا تأسیسات نظامی نیست. استدلال اصلی او این است که قدرت یک کشور فقط با میزان تجهیزات سالم آن سنجیده نمی‌شود؛ گاهی توانایی تحمیل هزینه، کنترل یک نقطه راهبردی و وادار کردن دشمن به تغییر محاسبات، از حجم تسلیحات مهم‌تر است.

از این زاویه، جنگ ممکن است بخشی از توان متعارف ایران را تضعیف کرده باشد، اما هم‌زمان جایگاه هرمز را از یک تهدید بالقوه به یک اهرم عملیاتی تبدیل کرده است. پیش از جنگ، بسته شدن تنگه هرمز بیشتر به‌عنوان یکی از سناریوهای احتمالی درگیری با ایران مطرح می‌شد؛ اما اکنون عبور کشتی‌ها، نرخ بیمه، امنیت نفت‌کش‌ها و توانایی آمریکا برای تضمین آزادی کشتیرانی، به قلب بحران تبدیل شده است.

تغییر معنای قدرت پس از جنگ

یکی از مهم‌ترین نکات مطرح‌شده در تحلیل پیپ، تفاوت میان «قدرت تخریب» و «قدرت تحمیل اراده» است. ایالات متحده ممکن است توانایی بیشتری برای بمباران، نابودی زیرساخت‌ها و وارد کردن خسارت داشته باشد، اما پیروزی راهبردی زمانی حاصل می‌شود که این قدرت نظامی بتواند رفتار طرف مقابل را تغییر دهد.

اگر هدف حملات، فروپاشی ساختار سیاسی ایران، پایان یافتن مقاومت نظامی یا واگذاری کنترل تحولات هرمز بوده باشد، ادامه فعالیت حکومت، حفظ بخشی از زرادخانه و استمرار تهدید علیه مسیرهای دریایی به این معناست که برتری آتش آمریکا هنوز به تحقق اهداف سیاسی منجر نشده است.

پیپ می‌گوید مدل‌سازی‌های او درباره پیامدهای بمباران ایران، طی دو دهه گذشته بر یک اصل تاریخی استوار بوده است: قدرت هوایی به‌تنهایی به‌ندرت می‌تواند حکومتی را ساقط کند که ساختار امنیتی، اداری و اجتماعی آن همچنان فعال است. حتی حذف تعداد زیادی از فرماندهان و مسئولان ارشد نیز الزاماً به فروپاشی فوری نظام سیاسی منجر نمی‌شود؛ زیرا ساختارهای حکومتی، برخلاف یک تأسیسات نظامی، از شبکه‌ای گسترده از نهادها، فرماندهان جایگزین، نیروهای محلی و سازوکارهای انتقال قدرت تشکیل شده‌اند.

این بخش از تحلیل او اهمیت زیادی دارد؛ زیرا نشان می‌دهد چرا ارزیابی نتیجه جنگ تنها بر اساس تعداد اهداف منهدم‌شده می‌تواند گمراه‌کننده باشد. ممکن است یک طرف ده‌ها مرکز فرماندهی، پایگاه، رادار و انبار تسلیحاتی را هدف قرار دهد، اما اگر طرف مقابل همچنان قادر به تصمیم‌گیری، پاسخ‌گویی و تحمیل هزینه باشد، جنگ از نظر سیاسی پایان نیافته است.

به بیان دیگر، آمریکا در بخشی از میدان توانسته است تخریب ایجاد کند، اما هنوز نتوانسته است اطاعت سیاسی به دست آورد. فاصله میان این دو، همان نقطه‌ای است که جنگ را از یک عملیات کوتاه به یک درگیری فرسایشی تبدیل می‌کند.

هرمز؛ از گذرگاه انرژی به مرکز توازن قدرت

در تحلیل پیپ، تنگه هرمز فقط یک آبراه تجاری نیست، بلکه پایه اصلی تغییر توازن قدرت پس از جنگ محسوب می‌شود.

اهمیت این تنگه به حجم انرژی عبوری از آن محدود نمی‌شود؛ ارزش واقعی هرمز در این است که اختلال در آن می‌تواند تصمیم‌های دولت‌ها، شرکت‌های کشتیرانی، بیمه‌گران، بازارهای مالی و مصرف‌کنندگان را هم‌زمان تحت تأثیر قرار دهد.

در جنگ‌های متعارف، قدرت نظامی معمولاً با کنترل خاک، آسمان یا مراکز سیاسی سنجیده می‌شود، اما در یک جنگ اقتصادی ـ دریایی، کنترل رفتار شرکت‌های تجاری نیز بخشی از قدرت است. برای باز کردن واقعی هرمز کافی نیست آمریکا اعلام کند مسیر امن است یا چند ناوشکن را در منطقه مستقر کند؛ شرکت‌های کشتیرانی، صاحبان نفت‌کش‌ها و شرکت‌های بیمه باید متقاعد شوند که احتمال برخورد با مین، موشک، پهپاد یا حمله دریایی به اندازه کافی پایین آمده است.

یک نفت‌کش حامل صدها هزار بشکه نفت، همراه با محموله، خدمه و خود شناور، سرمایه‌ای بسیار گران‌قیمت است. حتی احتمال محدود حمله می‌تواند هزینه بیمه را افزایش دهد، مسیر حرکت کشتی‌ها را تغییر دهد و شرکت‌ها را از ورود به منطقه منصرف کند. بنابراین امنیت هرمز نه با بیانیه سیاسی، بلکه با محاسبه ریسک در بازار جهانی سنجیده می‌شود.

پیپ تأکید می‌کند مشکل آمریکا این است که نمی‌تواند فقط با انهدام تعدادی پهپاد، موشک یا سکوی پرتاب، شرکت‌های کشتیرانی را به بازگشت کامل متقاعد کند. برای ایجاد اطمینان، واشنگتن باید ثابت کند که تقریباً تمام تهدیدهای مؤثر را شناسایی و خنثی کرده است؛ هدفی که به دلیل وسعت جغرافیایی ایران، کوهستانی بودن بخش‌هایی از جنوب کشور، تحرک‌پذیری سکوها و امکان پنهان‌سازی تجهیزات، بسیار دشوار است.

از همین‌جا مفهوم «قدرت نامتقارن» روشن می‌شود. ایران برای ایجاد اختلال لازم نیست هر کشتی را هدف قرار دهد یا با ناوگان آمریکا در یک نبرد کلاسیک روبه‌رو شود. کافی است احتمال حمله را در سطحی نگه دارد که هزینه عبور از منطقه بالا بماند. به این ترتیب، تعداد محدودی موشک، پهپاد یا مین می‌تواند تأثیری بسیار بزرگ‌تر از ارزش مادی خود ایجاد کند.

چرا نابودی بخش بزرگی از تسلیحات برای پایان تهدید کافی نیست؟

یکی از خطاهای رایج در ارزیابی جنگ، مساوی دانستن درصد تجهیزات منهدم‌شده با درصد کاهش قدرت واقعی دشمن است. فرض کنید بخش قابل‌توجهی از زرادخانه یک کشور نابود شود، اما همان مقدار باقی‌مانده برای حملات محدود، دقیق و پرهزینه کافی باشد؛ در این صورت، توان بازدارندگی آن کشور ممکن است همچنان حفظ شود.

پیپ معتقد است ایران برای ایجاد اختلال در پایگاه‌های نظامی یا مسیرهای دریایی، به استفاده هم‌زمان از کل زرادخانه خود نیاز ندارد. در حملات ترکیبی، تعداد زیادی هدف ارزان‌تر برای مشغول کردن سامانه‌های دفاعی به کار گرفته می‌شود و در میان آن‌ها موشک‌ها یا پهپادهای مؤثرتر تلاش می‌کنند از سد دفاعی عبور کنند. هدف این روش الزاماً نابودی کامل یک پایگاه نیست؛ گاهی آسیب رساندن به باند، انبار سوخت، سامانه ارتباطی یا ایجاد وقفه در عملیات، برای کاهش کارایی پایگاه کافی است.

این معادله برای آمریکا پرهزینه است. مهاجم می‌تواند از پهپادهای ارزان‌تر استفاده کند، اما مدافع ناچار است برای سرنگونی آن‌ها از رهگیرهایی استفاده کند که ممکن است چندین برابر گران‌تر باشند. اگر این روند در مدت طولانی ادامه یابد، مسئله فقط تعداد موشک‌های موجود نیست؛ سرعت تولید، انتقال ذخایر از مناطق دیگر و هزینه جایگزینی نیز اهمیت پیدا می‌کند.

پیپ در توضیح دشواری شناسایی پهپادها به وسعت جغرافیایی و امکان پنهان‌سازی آن‌ها اشاره می‌کند. یک پهپاد کوچک را می‌توان در انبار، تونل، غار، کارگاه، کامیون یا نقطه‌ای در مناطق کوهستانی نگهداری کرد. حتی اگر آمریکا بتواند ده‌ها محل نگهداری را شناسایی و منهدم کند، اثبات نابودی کل شبکه تقریباً ناممکن است.

این مسئله تفاوت اساسی میان نابودی اهداف ثابت و خنثی کردن شبکه‌ای پراکنده را نشان می‌دهد. نیروگاه، فرودگاه یا رادار بزرگ هدفی قابل مشاهده است؛ اما تجهیزات کوچک، متحرک و پنهان‌شونده، دشمن را مجبور می‌کند برای یافتن هر هدف، زمان، اطلاعات و مهمات بیشتری مصرف کند.

در چنین شرایطی، جنگ از رقابت بر سر تعداد بمب‌ها خارج و به رقابت میان «توان بازتولید تهدید» و «توان کشف و انهدام» تبدیل می‌شود. اگر ایران بتواند تجهیزات ارزان‌تر را سریع‌تر از سرعت انهدام آن‌ها تولید یا جابه‌جا کند، برتری هوایی آمریکا به‌تنهایی امنیت کامل مسیرهای دریایی را تضمین نخواهد کرد.

از عملیات تغییر حکومت تا محاصره؛ تغییر ابزار بدون حل مسئله

بر اساس روایت پیپ، راهبرد آمریکا از زمان آغاز جنگ چند بار تغییر کرده است. مرحله نخست بر حملات شدید و تلاش برای تضعیف ساختار سیاسی و فرماندهی ایران متمرکز بود. پس از آن، عملیات بمباران طولانی‌تر شد و در ادامه فشار دریایی و محاصره اقتصادی در مرکز توجه قرار گرفت. سپس تلاش برای رسیدن به نوعی تفاهم سیاسی مطرح شد.

با وجود تفاوت ظاهری این مراحل، مسئله اصلی در همه آن‌ها ثابت مانده است: چگونه می‌توان ایران را وادار کرد اهرم هرمز را کنار بگذارد، بدون آنکه آمریکا مجبور شود امتیازی بدهد که به معنای پذیرش جایگاه جدید ایران تلقی شود؟

این همان بن‌بستی است که پیپ آن را «تله تشدید تنش» می‌نامد. اگر آمریکا فشار را کاهش دهد، ایران می‌تواند مدعی شود توانسته است در برابر بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان مقاومت کند و کنترل راهبردی خود را تثبیت کند. اگر واشنگتن فشار را افزایش دهد، احتمال گسترش جنگ، افزایش تلفات و آسیب بیشتر به اقتصاد جهانی بالا می‌رود.

بنابراین هر حرکت آمریکا دو پیامد متضاد دارد. عقب‌نشینی می‌تواند به‌عنوان شکست سیاسی تعبیر شود و تشدید حملات نیز ممکن است بحرانی را عمیق‌تر کند که واشنگتن اساساً برای مهار آن وارد جنگ شده است.

توافقی که با منطق معامله تجاری دیده شد

یکی از انتقادهای اصلی پیپ به رویکرد کاخ سفید، نگاه تجاری به یک منازعه ژئوپلیتیکی است. به اعتقاد او، برخی مقام‌های آمریکایی تصور کرده‌اند می‌توان با پیشنهاد پول، رفع محدودیت‌ها یا منافع اقتصادی، ایران را به عقب‌نشینی از هرمز وادار کرد.

این منطق بر یک فرض استوار است: ایران باید میان دریافت منابع اقتصادی و حفظ اهرم هرمز یکی را انتخاب کند. اما از نگاه پیپ، چنین تحلیلی ماهیت اصلی تصمیم تهران را نادیده می‌گیرد. اگر ایران کنترل هرمز را بخشی از مسیر تبدیل شدن به قدرت برتر منطقه‌ای بداند، واگذاری آن صرفاً یک تصمیم اقتصادی نیست؛ بلکه چشم‌پوشی از مهم‌ترین دستاورد راهبردی جنگ خواهد بود.

پیپ این تفاوت را چنین توضیح می‌دهد که معاملات تجاری معمولاً حول قیمت و سود شکل می‌گیرند، اما جنگ‌های بزرگ حول توازن قدرت می‌چرخند. در معامله می‌توان درباره مبلغ توافق کرد، اما در رقابت قدرت، طرفین بر سر این اختلاف دارند که چه کسی قواعد آینده را تعیین خواهد کرد.

به همین دلیل، وعده‌های مالی بلندمدت الزاماً نمی‌تواند ایران را به واگذاری اهرمی وادار کند که ارزش آن فراتر از پول است. کشوری که بتواند جریان انرژی، هزینه بیمه و رفتار قدرت‌های منطقه‌ای را تحت تأثیر قرار دهد، نه‌فقط درآمد، بلکه نفوذ سیاسی به دست می‌آورد.

از دید این استاد دانشگاه آمریکایی، مسئله واقعی دیگر فقط باز بودن یا بسته بودن یک مسیر آبی نیست؛ پرسش اصلی این است که چه کسی اختیار تعیین شرایط عبور را دارد. همین تفاوت، یک توافق ظاهراً فنی درباره کشتیرانی را به موضوعی مرتبط با نظم قدرت در خاورمیانه تبدیل می‌کند.

آمریکا در برابر انتخابی که هر دو سوی آن پرهزینه است

پیپ معتقد است واشنگتن اکنون با دو انتخاب اصلی روبه‌روست. انتخاب نخست، پذیرش نوعی توافق است که در آن ایران جایگاه راهبردی گسترده‌تری در هرمز و منطقه به دست می‌آورد. چنین توافقی ممکن است جریان نفت را احیا و خطر بحران فوری اقتصادی را کاهش دهد، اما در داخل آمریکا به‌عنوان پذیرش شکست و تبدیل ایران به قدرت مسلط منطقه‌ای معرفی خواهد شد.

انتخاب دوم، تلاش برای بازپس‌گیری فیزیکی کنترل هرمز است. این گزینه می‌تواند به عملیات زمینی محدود، تصرف بخشی از سواحل یا جزایر و گسترش حضور نظامی آمریکا منجر شود. اما ورود نیروی زمینی، جنگ را وارد مرحله‌ای می‌کند که هزینه انسانی، خطر حملات متقابل و احتمال گسترش درگیری به سراسر منطقه به‌شدت افزایش خواهد یافت.

مشکل آن است که هیچ‌کدام از این دو مسیر، پیروزی سریع و کم‌هزینه‌ای برای آمریکا ایجاد نمی‌کند. مذاکره نیازمند دادن امتیاز است و عملیات نظامی نیز تضمینی برای حذف تهدید موشکی، پهپادی و دریایی ایران ندارد.

در نتیجه، آنچه ابتدا به‌عنوان جنگی برای تضعیف ایران آغاز شد، اکنون به رقابتی بر سر جلوگیری از تثبیت قدرت جدید ایران تبدیل شده است. همین تغییر هدف نشان می‌دهد جنگ از مسیر اولیه خود فاصله گرفته است. آمریکا دیگر فقط درباره برنامه نظامی یا هسته‌ای ایران تصمیم نمی‌گیرد؛ اکنون مسئله این است که آیا می‌تواند مانع از تبدیل هرمز به ابزار دائمی نفوذ تهران شود یا خیر.

پیپ این وضعیت را به کشتی تایتانیک تشبیه می‌کند که همچنان به سوی کوه یخ حرکت می‌کند. در این تشبیه، کوه یخ همان برخورد هم‌زمان جنگ، کمبود انرژی، افزایش قیمت‌ها و فشار سیاسی داخلی آمریکاست. شاید دولت‌ها بتوانند با آزادسازی ذخایر، تغییر مسیر نفت‌کش‌ها یا توافق‌های موقت، زمان بخرند؛ اما خریدن زمان با حل کردن بحران تفاوت دارد.

تحلیل نهایی این بخش آن است که قوی‌تر شدن ایران، در ارزیابی پیپ، به معنای خروج بدون خسارت از جنگ نیست. ایران خسارت دیده، زیرساخت‌هایش هدف قرار گرفته و با هزینه‌های انسانی و اقتصادی سنگینی روبه‌رو شده است؛ اما توانسته است مهم‌ترین هدف سیاسی دشمن، یعنی وادار شدن به تسلیم و از دست دادن امکان تحمیل هزینه را خنثی کند.
در منطق قدرت، کشوری که آسیب دیده اما هنوز می‌تواند تصمیم‌های دشمن و بازار جهانی را تحت فشار قرار دهد، الزاماً شکست‌خورده محسوب نمی‌شود. از همین رو، نتیجه جنگ را نمی‌توان فقط در تصاویر تأسیسات منهدم‌شده جست‌وجو کرد؛ نتیجه واقعی در رفتار نفت‌کش‌ها، محاسبات کاخ سفید، قیمت انرژی، نگرانی متحدان آمریکا و دشواری یافتن راه خروج دیده می‌شود.

این همان نقطه‌ای است که هشدار رابرت پیپ را مهم می‌کند: آمریکا ممکن است در میدان توان تخریب بیشتری داشته باشد، اما ایران توانسته است میدان تصمیم‌گیری را به جایی منتقل کند که برتری نظامی واشنگتن به‌سادگی به پیروزی سیاسی تبدیل نمی‌شود.

جنگی که می‌تواند اقتصاد جهان را به زانو درآورد

از هرمز تا بازارهای جهانی؛ چرا یک آبراه به بزرگ‌ترین دغدغه اقتصاد دنیا تبدیل شده است؟

اگر در بخش نخست گزارش، محور اصلی تحلیل رابرت پیپ بر تغییر توازن قدرت پس از جنگ و نقش تنگه هرمز در افزایش قدرت چانه‌زنی ایران استوار بود، در بخش دوم، او از زاویه‌ای متفاوت به موضوع نگاه می‌کند؛ این بار نه از منظر نظامی، بلکه از دریچه اقتصاد جهانی. به اعتقاد این استاد دانشگاه شیکاگو، ادامه بحران در هرمز تنها یک بحران منطقه‌ای نیست، بلکه می‌تواند به زنجیره‌ای از شوک‌های اقتصادی تبدیل شود که بازار انرژی، حمل‌ونقل دریایی، صنعت، تجارت جهانی و حتی معادلات سیاسی آمریکا را به طور هم‌زمان تحت تأثیر قرار دهد.

رابرت پیپ معتقد است بزرگ‌ترین اشتباه بسیاری از تحلیلگران این است که بحران هرمز را صرفاً از زاویه نفت بررسی می‌کنند؛ در حالی که از نگاه او، هرمز حلقه اتصال ده‌ها زنجیره اقتصادی است و اختلال در آن، تنها به افزایش قیمت نفت محدود نمی‌شود.

او تأکید می‌کند آنچه بازارهای جهانی را نگران کرده، فقط احتمال کاهش عرضه نفت نیست، بلکه از بین رفتن «اطمینان» نسبت به استمرار عرضه انرژی است. اقتصاد جهانی بیش از آنکه به کمبود واقعی نفت واکنش نشان دهد، به نااطمینانی واکنش نشان می‌دهد. همین نااطمینانی می‌تواند قیمت‌ها را پیش از وقوع کمبود واقعی افزایش دهد و بازارها را وارد فاز هیجانی کند.

نفت فقط آغاز بحران است

در تحلیل پیپ، تصور رایج این است که اگر نفت از هرمز عبور نکند، تنها قیمت بنزین افزایش می‌یابد؛ اما او این برداشت را ناقص می‌داند.

به اعتقاد او، نفت خام تنها ماده اولیه است. آنچه اقتصاد جهانی مصرف می‌کند، بنزین، گازوئیل، سوخت هواپیما، مواد پتروشیمی و ده‌ها فرآورده پالایش‌شده دیگر است.

به همین دلیل، اگر انتقال نفت مختل شود، تنها پالایشگاه‌ها آسیب نمی‌بینند؛ بلکه کل زنجیره تولید جهانی دچار اختلال می‌شود.

از صنایع خودروسازی گرفته تا حمل‌ونقل هوایی، کشاورزی، تولید مواد غذایی، صنعت پلاستیک، داروسازی و حتی زنجیره تأمین کالاهای مصرفی، همگی به جریان پایدار انرژی وابسته هستند.

پیپ معتقد است بحران واقعی زمانی آغاز می‌شود که همزمان عرضه نفت کاهش پیدا کند و ظرفیت پالایش نیز تحت فشار قرار گیرد؛ زیرا در چنین شرایطی حتی اگر نفت خام در اختیار باشد، تبدیل آن به فرآورده‌های مورد نیاز اقتصاد با مشکل روبه‌رو خواهد شد.

ذخایر اضطراری؛ مُسکن، نه درمان

یکی از مهم‌ترین محورهای تحلیل این استاد آمریکایی، نقش ذخایر راهبردی نفت است.

او می‌گوید در ماه‌های نخست بحران، آمریکا و کشورهای عضو آژانس بین‌المللی انرژی با آزادسازی بخشی از ذخایر راهبردی خود، توانستند شوک اولیه بازار را کنترل کنند.

به اعتقاد او، این اقدام باعث شد بازار جهانی تصور نکند با کمبود فوری نفت روبه‌رو است و از جهش ناگهانی قیمت‌ها جلوگیری شد.

اما پیپ هشدار می‌دهد ذخایر اضطراری، منبعی پایان‌ناپذیر نیست.

از نگاه او، این ذخایر برای خرید زمان طراحی شده‌اند، نه برای جایگزینی دائمی صادرات نفت خلیج فارس.

به همین دلیل، هرچه بحران طولانی‌تر شود، توان دولت‌ها برای مداخله در بازار کاهش خواهد یافت.

او این وضعیت را شبیه بیماری می‌داند که در روزهای نخست با دارو کنترل می‌شود، اما اگر علت بیماری برطرف نشود، اثر دارو نیز به تدریج از بین می‌رود.

چرا بازارها از کمبود نفت بیشتر، از بی‌ثباتی می‌ترسند؟

یکی از نکات مهم تحلیل پیپ این است که بازارهای مالی معمولاً قبل از وقوع بحران واکنش نشان می‌دهند.

اگر سرمایه‌گذاران به این نتیجه برسند که احتمال بسته شدن مسیرهای انتقال انرژی افزایش یافته، سرمایه‌ها به سمت دارایی‌های امن حرکت می‌کنند، هزینه بیمه بالا می‌رود، نرخ حمل‌ونقل دریایی افزایش پیدا می‌کند و شرکت‌ها برای جلوگیری از زیان، قیمت کالاها را بالا می‌برند.

در چنین شرایطی حتی اگر حجم صادرات نفت هنوز کاهش شدیدی پیدا نکرده باشد، آثار روانی بحران وارد اقتصاد خواهد شد.

به همین دلیل، از نگاه این استاد دانشگاه شیکاگو، «اطمینان» مهم‌ترین کالایی است که اکنون در بازار جهانی کمیاب شده است.

مسیرهای جایگزین؛ راه‌حل یا مُسکن موقت؟

پیپ در تحلیل خود تأکید می‌کند کشورهای منطقه طی سال‌های گذشته تلاش کرده‌اند وابستگی خود را به هرمز کاهش دهند.

عربستان سعودی بخشی از صادرات نفت خود را از طریق خط لوله به دریای سرخ منتقل کرده است.

امارات نیز مسیرهایی را برای انتقال نفت بدون عبور از هرمز توسعه داده است.

از سوی دیگر، بحث توسعه خطوط انتقال در عراق و برخی کشورهای دیگر نیز مطرح شده است.

اما او معتقد است این مسیرها هرگز جایگزین کامل هرمز نخواهند بود.

به گفته پیپ، ظرفیت این خطوط محدود است و نمی‌تواند کل حجم نفت عبوری از خلیج فارس را پوشش دهد.

افزون بر آن، بسیاری از این مسیرهای جایگزین نیز در صورت گسترش بحران، خود می‌توانند به اهداف نظامی یا امنیتی تبدیل شوند.

به همین دلیل، از نگاه او، انتقال بخشی از نفت به مسیرهای دیگر اگرچه از شدت بحران می‌کاهد، اما مشکل اصلی را حل نمی‌کند.

جنگی که شرکت‌های خصوصی را هم وارد میدان کرده است

نکته قابل توجه در تحلیل پیپ این است که بازیگران اصلی بحران فقط دولت‌ها نیستند.

او بارها تأکید می‌کند تصمیم نهایی برای عبور نفت‌کش‌ها را شرکت‌های کشتیرانی، شرکت‌های بیمه و مالکان کشتی‌ها می‌گیرند.

حتی اگر آمریکا امنیت مسیر را تضمین کند، تا زمانی که شرکت‌های خصوصی احساس امنیت نکنند، بسیاری از آن‌ها حاضر به پذیرش ریسک نخواهند بود.

به همین دلیل، بحران هرمز برخلاف بسیاری از بحران‌های نظامی، فقط با تصمیم دولت‌ها حل نمی‌شود.

بازار نیز باید متقاعد شود که احتمال حمله به اندازه کافی کاهش یافته است.

در غیر این صورت، هزینه بیمه، کرایه حمل و قیمت تمام‌شده انرژی همچنان بالا باقی خواهد ماند.

اقتصاد؛ پاشنه آشیل سیاست

یکی از مهم‌ترین بخش‌های تحلیل رابرت پیپ، ارتباط مستقیم اقتصاد با سیاست داخلی آمریکاست.

او معتقد است اگر بحران انرژی ادامه پیدا کند و قیمت سوخت در آمریکا افزایش یابد، فشار افکار عمومی بر دولت آمریکا نیز بیشتر خواهد شد.

از نگاه او، دولت‌ها معمولاً می‌توانند مدتی فشار نظامی را تحمل کنند، اما تحمل فشار اقتصادی برای جامعه بسیار دشوارتر است.

افزایش قیمت سوخت به سرعت بر حمل‌ونقل، مواد غذایی، تورم، تولید و قدرت خرید مردم اثر می‌گذارد و این موضوع مستقیماً وارد فضای سیاسی خواهد شد.

پیپ بر همین اساس معتقد است زمان، برخلاف تصور رایج، لزوماً به سود آمریکا نیست؛ زیرا هرچه بحران طولانی‌تر شود، هزینه اقتصادی آن بیشتر خواهد شد.

هرمز؛ نقطه تلاقی اقتصاد و ژئوپلیتیک

جمع‌بندی تحلیل رابرت پیپ این است که بحران هرمز دیگر صرفاً یک موضوع امنیتی یا نظامی نیست.

این آبراه اکنون به نقطه تلاقی اقتصاد، سیاست، انرژی، تجارت جهانی و رقابت قدرت‌های بزرگ تبدیل شده است.

از نگاه او، هر تصمیم نظامی در هرمز می‌تواند مستقیماً بر قیمت انرژی، رشد اقتصادی، بازارهای مالی و حتی نتایج سیاسی در کشورهای مختلف اثر بگذارد.

به همین دلیل، او معتقد است ادامه این وضعیت می‌تواند جهان را وارد مرحله‌ای کند که در آن بحران اقتصادی و بحران امنیتی، یکدیگر را تقویت کنند؛ چرخه‌ای که خروج از آن بسیار دشوارتر از آغاز آن خواهد بود.

جنگی که ممکن است وارد مرحله‌ای خطرناک‌تر شود

آیا آمریکا به عملیات زمینی نزدیک شده است؟ مقایسه‌ای که واشنگتن را نگران می‌کند

تهران ـ آذربایجان آنلاین ـ اگر در دو بخش نخست این گزارش، رابرت پیپ تلاش کرد نشان دهد چگونه جنگ، توازن قدرت و معادلات انرژی را تغییر داده است، در بخش سوم به حساس‌ترین بخش تحلیل خود می‌رسد؛ جایی که معتقد است واشنگتن اکنون در نقطه‌ای قرار گرفته که تقریباً همه گزینه‌های کم‌هزینه خود را آزموده و در صورت ادامه وضعیت موجود، ممکن است ناچار به ورود به مرحله‌ای شود که سال‌ها تلاش کرده از آن اجتناب کند؛ یعنی عملیات زمینی محدود، افزایش حضور نظامی و ورود به چرخه‌ای از تشدید تنش که پایان آن به‌سادگی قابل پیش‌بینی نیست.

به گزارش آذربایجان آنلاین، رابرت پیپ معتقد است دولت آمریکا طی ماه‌های گذشته تقریباً تمام ابزارهای فشار غیرمستقیم را به کار گرفته است؛ از حملات هوایی و فشار دریایی گرفته تا تلاش برای رسیدن به توافق سیاسی و افزایش حضور ناوهای جنگی در منطقه. اما به اعتقاد او، اگر هیچ‌یک از این ابزارها نتواند معادله هرمز را تغییر دهد، احتمال حرکت به سمت گزینه‌های پرریسک‌تر افزایش خواهد یافت.

او در این باره می‌گوید: «احتمال عملیات زمینی محدود را بیش از ۵۰ درصد می‌دانم و این احتمال به ۷۰ درصد نزدیک شده است.»

البته پیپ تأکید می‌کند منظور او حمله گسترده برای اشغال ایران نیست، بلکه عملیاتی محدود با هدف ایجاد یک پیروزی نمادین و نمایش توان آمریکا در کنترل بخشی از منطقه است.

چرا گزینه زمینی دوباره مطرح شده است؟

از نگاه این استاد دانشگاه شیکاگو، هر جنگی زمانی وارد مرحله خطرناک می‌شود که ابزارهای اولیه نتوانند اهداف سیاسی را محقق کنند.
او معتقد است حملات هوایی، هرچند خسارت‌های گسترده‌ای وارد کرده‌اند، اما هنوز نتوانسته‌اند مهم‌ترین هدف واشنگتن، یعنی حذف توان بازدارندگی ایران در هرمز را محقق کنند.

به همین دلیل، اکنون این پرسش در محافل تصمیم‌گیری آمریکا مطرح است که آیا تنها راه باقی‌مانده، حضور مستقیم‌تر در میدان است یا خیر.

پیپ توضیح می‌دهد که تمرکز نیروهای آمریکایی در اطراف دریای عمان، انتقال برخی یگان‌های ویژه و افزایش آمادگی نیروهای تفنگدار دریایی، از نگاه او صرفاً اقدامات دفاعی نیست و می‌تواند بخشی از آماده‌سازی برای سناریوهای محدود زمینی باشد.

او البته تأکید می‌کند چنین اقدامی حتی در صورت اجرا نیز تضمینی برای موفقیت نخواهد داشت.

تفاوت اشغال با بمباران

یکی از مهم‌ترین بخش‌های تحلیل رابرت پیپ، تفاوت میان «بمباران» و «اشغال» است.

او سال‌ها درباره تروریسم انتحاری و پیامدهای حضور نظامی قدرت‌های خارجی پژوهش کرده و معتقد است تاریخ نشان داده است که ورود نیروهای زمینی، مرحله‌ای کاملاً متفاوت از جنگ را آغاز می‌کند.

پیپ می‌گوید بمباران هرچند خسارت انسانی و زیرساختی ایجاد می‌کند، اما از نگاه بسیاری از جوامع، با حضور مستقیم نیروی خارجی در خاک کشور تفاوت دارد.

به اعتقاد او، زمانی که یک ارتش خارجی کنترل بخشی از خاک کشور دیگری را در اختیار می‌گیرد، بخش مهمی از جامعه آن را نه صرفاً یک عملیات نظامی، بلکه تلاشی برای تحمیل اراده سیاسی تلقی می‌کند.

همین برداشت، احتمال شکل‌گیری مقاومت‌های طولانی‌مدت، عملیات چریکی و حملات انتحاری را افزایش می‌دهد.

تجربه‌ای که آمریکا یک‌بار آن را آزموده است

پیپ برای توضیح این موضوع به تجربه عراق و افغانستان اشاره می‌کند.

او یادآور می‌شود که پس از سقوط حکومت طالبان، موج اصلی عملیات انتحاری زمانی آغاز شد که حضور گسترده نیروهای زمینی آمریکا تثبیت شد.

در عراق نیز به اعتقاد او، اشغال نظامی کشور، زمینه شکل‌گیری یکی از گسترده‌ترین موج‌های حملات انتحاری در دهه‌های اخیر را فراهم کرد.

او نتیجه می‌گیرد که حضور زمینی، صرفاً یک اقدام نظامی نیست؛ بلکه به‌طور مستقیم بر رفتار اجتماعی و امنیتی جوامع نیز اثر می‌گذارد.

به همین دلیل، از نگاه او، هرگونه عملیات زمینی علیه ایران می‌تواند وارد مرحله‌ای شود که مدیریت آن به‌مراتب دشوارتر از آغاز عملیات باشد.

چرا ویتنام دوباره در تحلیل‌ها زنده شده است؟

یکی از بخش‌های قابل توجه گفت‌وگوی رابرت پیپ، مقایسه مکرر شرایط کنونی با جنگ ویتنام است.

او معتقد است شباهت اصلی این دو بحران، نه در نوع میدان نبرد، بلکه در نحوه تصمیم‌گیری سیاسی است.

به گفته پیپ، همان‌گونه که لیندون جانسون در سال‌های جنگ ویتنام با این پرسش روبه‌رو بود که آیا باید برای جلوگیری از شکست، جنگ را گسترش دهد یا خیر، اکنون نیز دولت آمریکا با معمایی مشابه مواجه شده است.

او می‌گوید رؤسای جمهور معمولاً زمانی که احساس می‌کنند عقب‌نشینی به معنای شکست سیاسی خواهد بود، تمایل بیشتری به ادامه یا حتی تشدید جنگ پیدا می‌کنند؛ حتی اگر خودشان نیز درباره نتیجه نهایی تردید داشته باشند.

پیپ معتقد است همین منطق می‌تواند تصمیم‌گیری را از محاسبات صرفاً نظامی خارج و آن را به مسئله‌ای سیاسی تبدیل کند.

جنگی که سیاست داخلی را تغییر می‌دهد

از نگاه این تحلیلگر آمریکایی، یکی از عوامل مهم در تصمیم‌گیری واشنگتن، انتخابات داخلی آمریکاست.

او معتقد است هرگونه افزایش قیمت انرژی، تورم و نارضایتی اقتصادی می‌تواند مستقیماً بر فضای سیاسی آمریکا اثر بگذارد.

در مقابل، هرگونه عقب‌نشینی نیز ممکن است از سوی مخالفان دولت به‌عنوان شکست راهبردی معرفی شود.

به همین دلیل، پیپ اعتقاد دارد سیاست خارجی و رقابت انتخاباتی در آمریکا بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر گره خورده‌اند.

او هشدار می‌دهد هرچه فشار اقتصادی افزایش یابد، تصمیم‌های نظامی نیز بیش از گذشته تحت تأثیر ملاحظات سیاسی قرار خواهند گرفت.

آیا آمریکا واقعاً می‌تواند هرمز را باز کند؟

مهم‌ترین پرسشی که پیپ در این بخش مطرح می‌کند، این است که آیا آمریکا اساساً توانایی بازگرداندن شرایط پیش از جنگ را دارد؟

پاسخ او چندان امیدوارکننده نیست.

به اعتقاد او، حتی اگر آمریکا بتواند بخشی از سواحل یا برخی نقاط حساس را برای مدتی کوتاه در کنترل خود بگیرد، این به معنای پایان تهدید نخواهد بود.

او می‌گوید تهدید اصلی ایران دیگر فقط در یک نقطه متمرکز نیست.

شبکه موشکی، پهپادی، دریایی و قابلیت‌های نامتقارن باعث شده‌اند که حتی حضور گسترده‌تر آمریکا نیز الزاماً امنیت کامل مسیرهای دریایی را تضمین نکند.

به بیان دیگر، از نگاه پیپ، مسئله صرفاً تصرف یک منطقه نیست؛ بلکه حفظ امنیت آن در برابر حملات مداوم است.

بحران فراتر از میدان نبرد

رابرت پیپ در بخش دیگری از تحلیل خود هشدار می‌دهد که گسترش جنگ می‌تواند پیامدهایی فراتر از خاورمیانه داشته باشد.

او احتمال افزایش حملات علیه منافع آمریکا، تهدید خطوط کشتیرانی، حملات به پایگاه‌های نظامی و حتی افزایش عملیات تروریستی را از جمله خطراتی می‌داند که ممکن است با ورود جنگ به مرحله جدید، شدت بیشتری پیدا کنند.

او بر این باور است هرچه جنگ طولانی‌تر شود، کنترل همه بازیگران درگیر نیز دشوارتر خواهد شد و احتمال ورود بازیگران غیردولتی یا گسترش بحران به مناطق دیگر افزایش می‌یابد.

جنگی که برنده مشخصی ندارد

شاید مهم‌ترین نتیجه‌گیری رابرت پیپ در این بخش، همین جمله باشد که در شرایط کنونی، هر تصمیم آمریکا هزینه‌ای سنگین خواهد داشت.

اگر واشنگتن عملیات را گسترش دهد، احتمال گرفتار شدن در جنگی فرسایشی افزایش می‌یابد.

اگر از شدت عملیات بکاهد، ممکن است این اقدام به‌عنوان عقب‌نشینی تعبیر شود.

اگر وارد مذاکره شود، با انتقادهای داخلی روبه‌رو خواهد شد و اگر مذاکره نکند، بحران اقتصادی می‌تواند ابعاد گسترده‌تری پیدا کند.

به همین دلیل، او معتقد است آمریکا اکنون بیش از آنکه درگیر یک نبرد نظامی باشد، درگیر بن‌بستی راهبردی شده است؛ بن‌بستی که خروج از آن، به مراتب دشوارتر از آغاز جنگ خواهد بود.

سناریوی کابوس؛ آیا جهان به آستانه یک بحران بزرگ اقتصادی نزدیک شده است؟

از هشدار درباره رکود جهانی تا آینده نظم منطقه‌ای؛ جمع‌بندی تحلیل یک استاد دانشگاه آمریکایی

اگر سه بخش نخست این گزارش به تغییر توازن قدرت، نقش تنگه هرمز و احتمال تشدید درگیری‌های نظامی اختصاص داشت، بخش پایانی به مهم‌ترین هشدار رابرت پیپ می‌پردازد؛ هشداری که به اعتقاد او، دیگر صرفاً درباره جنگ ایران و آمریکا نیست، بلکه آینده اقتصاد جهانی، نظم امنیتی خاورمیانه و حتی ثبات سیاسی آمریکا را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد. از نگاه این استاد دانشگاه شیکاگو، ادامه وضعیت کنونی می‌تواند مجموعه‌ای از بحران‌های هم‌زمان را رقم بزند؛ بحران انرژی، رکود اقتصادی، تشدید درگیری‌های منطقه‌ای و افزایش شکاف‌های سیاسی در داخل ایالات متحده.
پیپ معتقد است بسیاری از تحلیل‌ها هنوز جنگ را صرفاً از زاویه عملیات نظامی دنبال می‌کنند، در حالی که اثرات واقعی چنین درگیری‌هایی معمولاً زمانی آشکار می‌شود که میدان نبرد به بازارهای مالی، زنجیره‌های تأمین، نظام حمل‌ونقل و سیاست داخلی کشورها سرایت کند.

او هشدار می‌دهد که اگر بحران هرمز طولانی شود، جهان ممکن است وارد چرخه‌ای شود که در آن هر بحران، بحران بعدی را تقویت کند؛ افزایش قیمت انرژی، تورم را تشدید کند، تورم رشد اقتصادی را کاهش دهد، رکود فشارهای اجتماعی را افزایش دهد و در نهایت دولت‌ها را به سمت تصمیم‌های پرریسک‌تر سوق دهد.

بحران انرژی فقط آغاز ماجراست

پیپ تأکید می‌کند که اقتصاد جهانی امروز بسیار به‌هم‌پیوسته‌تر از دهه‌های گذشته است.

در چنین شرایطی، اختلال در یک گلوگاه راهبردی مانند هرمز فقط بازار نفت را متأثر نمی‌کند؛ بلکه هزینه حمل‌ونقل، قیمت مواد اولیه، نرخ بیمه، تجارت دریایی، تولید صنعتی و حتی امنیت غذایی را نیز تحت فشار قرار می‌دهد.

به اعتقاد او، اگر این روند ادامه پیدا کند، نخستین قربانی آن، اقتصادهای وابسته به واردات انرژی خواهند بود؛ اما پیامدهای آن به همین کشورها محدود نمی‌ماند و به تدریج زنجیره تولید جهانی را نیز درگیر خواهد کرد.

از نگاه این تحلیلگر آمریکایی، بحران انرژی در دنیای امروز، به‌سرعت به بحران تورم، سرمایه‌گذاری، اشتغال و رشد اقتصادی تبدیل می‌شود.

چرا پیپ از «تایتانیک» مثال می‌زند؟

یکی از مشهورترین بخش‌های این گفت‌وگو، تشبیه اقتصاد جهانی به کشتی تایتانیک است.

او می‌گوید: «ما مانند مسافران تایتانیک هستیم؛ شاید هنوز به کوه یخ نخورده باشیم، اما همچنان در همان مسیر حرکت می‌کنیم.»

منظور او از این تشبیه آن است که بسیاری از بحران‌های بزرگ، پیش از وقوع نشانه‌های هشداردهنده دارند، اما تصمیم‌گیران به دلیل امید به تغییر شرایط یا هزینه بالای تصمیم‌های سخت، واکنش لازم را به موقع نشان نمی‌دهند.

پیپ معتقد است امروز نیز جهان در چنین وضعیتی قرار گرفته است؛ بحران هنوز به اوج نرسیده، اما روندها نشان می‌دهد اگر تغییری اساسی در شرایط ایجاد نشود، برخورد با «کوه یخ» اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

جنگی که می‌تواند نظم منطقه را تغییر دهد

بخش دیگری از تحلیل رابرت پیپ به آینده ژئوپلیتیک خاورمیانه اختصاص دارد.

او معتقد است اگر ایران بتواند موقعیت جدید خود را حفظ کند، معادلات قدرت در منطقه نیز دستخوش تغییر خواهد شد.

البته او این موضوع را نه به‌عنوان یک واقعیت قطعی، بلکه به‌عنوان سناریویی محتمل مطرح می‌کند.

به اعتقاد او، کنترل پایدار بر یک گلوگاه راهبردی می‌تواند نفوذ سیاسی، امنیتی و اقتصادی یک کشور را افزایش دهد و در نتیجه، روابط سایر بازیگران منطقه نیز متناسب با این تغییرات بازتعریف شود.

در مقابل، اگر آمریکا بتواند این روند را متوقف کند، توازن قدرت دوباره وارد مرحله‌ای متفاوت خواهد شد.

به همین دلیل، از نگاه پیپ، آنچه امروز در هرمز جریان دارد، صرفاً رقابت بر سر یک آبراه نیست؛ بلکه رقابت بر سر شکل آینده نظم منطقه‌ای است.

نقش چین و روسیه در معادله جدید

پیپ در تحلیل خود به نقش قدرت‌های بزرگ نیز اشاره می‌کند.

او معتقد است چین بیش از هر چیز به ثبات بازار انرژی نیاز دارد و تمایلی به گسترش بی‌ثباتی جهانی ندارد، اما هم‌زمان نیز علاقه‌ای ندارد که ایران به‌طور کامل تضعیف شود؛ زیرا چنین وضعیتی می‌تواند موازنه قدرت را به سود آمریکا تغییر دهد.

درباره روسیه نیز او معتقد است ادامه بحران انرژی می‌تواند فشار اقتصادی بر اروپا را افزایش دهد و این موضوع، به شکل غیرمستقیم در معادلات جنگ اوکراین نیز اثرگذار باشد.

از نگاه او، بحران ایران دیگر یک پرونده مستقل نیست؛ بلکه با رقابت میان قدرت‌های بزرگ، امنیت انرژی، جنگ اوکراین و آینده نظم بین‌المللی گره خورده است.

سیاست، اقتصاد و امنیت؛ سه ضلع یک بحران

یکی از مهم‌ترین نکات مطرح‌شده توسط پیپ، درهم‌تنیدگی سیاست، اقتصاد و امنیت است.

او معتقد است دیگر نمی‌توان این سه حوزه را جدا از یکدیگر تحلیل کرد.

افزایش قیمت نفت فقط یک موضوع اقتصادی نیست؛ بلکه می‌تواند نتایج انتخابات را تغییر دهد.

تصمیم‌های نظامی فقط امنیتی نیستند؛ بلکه بر تورم، سرمایه‌گذاری و افکار عمومی اثر می‌گذارند.

در مقابل، فشارهای اقتصادی نیز می‌توانند دولت‌ها را به سمت تصمیم‌های امنیتی جدید سوق دهند.

به همین دلیل، او بحران کنونی را نمونه‌ای از برخورد هم‌زمان چند بحران می‌داند؛ وضعیتی که مدیریت آن به‌مراتب دشوارتر از مدیریت یک بحران منفرد است.

آیا هنوز راه خروجی وجود دارد؟

در پایان گفت‌وگو، پیپ برخلاف بسیاری از تحلیلگران، از ارائه یک راه‌حل ساده خودداری می‌کند.

او معتقد است در شرایط فعلی، هیچ گزینه کم‌هزینه‌ای برای همه طرف‌ها وجود ندارد.

از نگاه او، ادامه جنگ هزینه دارد، تشدید جنگ هزینه بیشتری دارد و عقب‌نشینی نیز پیامدهای سیاسی خود را خواهد داشت.

به همین دلیل، او بیش از آنکه درباره پیروزی یا شکست صحبت کند، از ضرورت جلوگیری از ورود بحران به مرحله‌ای غیرقابل‌کنترل سخن می‌گوید.

یک نکته مهم؛ تحلیل، نه پیش‌بینی قطعی

آنچه رابرت پیپ مطرح می‌کند، مجموعه‌ای از تحلیل‌ها و سناریوهای مبتنی بر برداشت او از روندهای سیاسی، نظامی و اقتصادی است؛ نه روایت قطعی از آینده.

بخش قابل توجهی از ارزیابی‌های او بر پایه مدل‌سازی‌های دانشگاهی و تجربه پژوهشی در حوزه جنگ، امنیت و روابط بین‌الملل شکل گرفته است، اما تحقق یا عدم تحقق این سناریوها به مجموعه‌ای از متغیرهای سیاسی، نظامی و دیپلماتیک بستگی دارد که می‌توانند در طول زمان تغییر کنند.

وجه متمایز تحلیل رابرت پیپ در این است که او جنگ را صرفاً از دریچه میدان نبرد نمی‌بیند. در نگاه او، آنچه آینده این بحران را تعیین می‌کند، فقط تعداد موشک‌ها، پهپادها یا ناوهای جنگی نیست، بلکه توان هر طرف برای مدیریت پیامدهای اقتصادی، حفظ ائتلاف‌های سیاسی، کنترل افکار عمومی و جلوگیری از گسترش بحران است.

از این منظر، هرمز دیگر تنها یک گذرگاه دریایی نیست؛ به نمادی از رقابت بر سر قدرت، امنیت انرژی و آینده نظم منطقه‌ای تبدیل شده است. به همین دلیل، هر تصمیمی که در روزها و ماه‌های آینده در این پرونده گرفته شود، تنها بر ایران و آمریکا اثر نخواهد گذاشت، بلکه می‌تواند پیامدهایی فراتر از خاورمیانه برای اقتصاد جهانی و روابط بین‌الملل به همراه داشته باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *