چهارشنبه / ۲۸ مرداد / ۱۴۰۵ Wednesday / 19 August / 2026
×
در سحرگاه سوم فروردین، در پی حمله به یک منطقه مسکونی در تبریز، خانه‌ای فرو ریخت و خانواده‌ای به‌طور کامل از بین رفت؛ پدر، مادر، خواهر و برادر… و تنها یک کودک خردسال از زیر آوار زنده بیرون آمد. حلما، تنها بازمانده یک خانواده شد؛ کودکی که هنوز حتی معنای «خانواده» را هم به‌درستی نچشیده بود.
نجات از آوار، آغاز تنهایی؛ روایت حلما از دل جنگ تحمیلی
  • فروردین 8, 1405
  • بدون دیدگاه
  • برچسب ها

    اما داستان حلما، فقط داستان یک کودک نیست؛ این، تصویر فشرده‌ای از واقعیت جنگ تحمیلی است.

    جنگ، فقط جابه‌جایی مرزها یا تقابل ارتش‌ها نیست. جنگ، دقیقاً از جایی شروع می‌شود که یک کودک، در میان گرد و غبار و آوار، بی‌آنکه بداند چه رخ داده، چشم باز می‌کند و دیگر هیچ آغوشی برای بازگشت ندارد. حلما زنده ماند، اما آنچه از دست داد، چیزی نیست که هیچ امدادگری بتواند بازگرداند.

    در روایت‌های رسمی، از «اهداف»، «پاسخ»، «عملیات» و «بازدارندگی» سخن گفته می‌شود؛ اما در لایه عمیق‌تر، جنگ یعنی همین: کودکی که از دل مرگ بیرون کشیده می‌شود تا با فقدانی بزرگ‌تر از سن خود زندگی کند.

    این همان نقطه‌ای است که فاصله میان «خبر» و «حقیقت» آشکار می‌شود. در خبرها، اعداد جابه‌جا می‌شوند، آمارها بالا و پایین می‌روند، و روایت‌ها شکل می‌گیرند؛ اما حقیقت، در سکوتی است که بعد از هر انفجار باقی می‌ماند. در اتاقی که دیگر صدای خنده‌ای در آن نیست. در خانه‌ای که دیگر کسی در را باز نمی‌کند. و در کودکی که هنوز نمی‌فهمد چرا همه‌چیز ناگهان تمام شده است.

    جنگ تحمیلی، وقتی به بافت شهری می‌رسد، معنای خود را تغییر می‌دهد. دیگر فقط یک تقابل نظامی نیست؛ یک بحران انسانی تمام‌عیار است. در چنین شرایطی، هیچ «هدف دقیقی» وجود ندارد که بتواند رنج یک کودک را توجیه کند. هیچ واژه‌ای مانند «بازدارندگی» یا «پاسخ متقابل» نمی‌تواند توضیح دهد چرا باید کودکی، پیش از آنکه حتی خاطره‌ای از آغوش مادر در ذهنش شکل بگیرد، آن را برای همیشه از دست بدهد.

    حلما تنها نیست. در سایه این جنگ تحمیلی، کودکان بسیاری یا جان خود را از دست داده‌اند یا بی‌سرپرست شده‌اند. کودکانی که شاید نامشان هیچ‌گاه در رسانه‌ها تکرار نشود، اما هرکدام، جهانی از دست‌رفته‌اند. هرکدام، داستانی دارند که ناتمام مانده است. آن‌ها نه در میدان جنگ، بلکه در دل خانه‌ها، در امن‌ترین نقطه زندگی‌شان، قربانی شده‌اند.

    مسئله اینجاست که پایان جنگ، برای این کودکان، پایان رنج نیست. درست از همان لحظه‌ای که از زیر آوار بیرون کشیده می‌شوند، نوع دیگری از جنگ آغاز می‌شود؛ جنگی درونی، خاموش و طولانی. جنگ با فقدان، با ترس، با تنهایی. کودکانی که شب‌ها با صدای انفجار از خواب می‌پرند، حتی وقتی دیگر انفجاری در کار نیست. کودکانی که به‌جای خاطرات کودکی، تصاویر فرو ریختن و از دست دادن را با خود حمل می‌کنند.

    تجربه‌های مشابه در جنگ‌های گذشته نشان داده که این زخم‌ها، اگر دیده نشوند، به‌مراتب عمیق‌تر می‌شوند. کودکانی که بدون حمایت رها می‌شوند، در آینده با بحران‌های جدی عاطفی و اجتماعی روبه‌رو خواهند شد؛ از بی‌اعتمادی و اضطراب گرفته تا احساس بی‌هویتی و گسست از جامعه. این‌ها پیامدهایی است که سال‌ها بعد، خود را نشان می‌دهد؛ زمانی که دیگر دوربین‌ها خاموش شده‌اند و خبرها از این ماجرا عبور کرده‌اند.

    در چنین شرایطی، مسئولیت جامعه، صرفاً به نجات جان این کودکان محدود نمی‌شود. نجات واقعی، از جایی آغاز می‌شود که برای آینده آن‌ها تصمیم گرفته شود؛ برای بازسازی روانی، برای ایجاد امنیت، برای بازگرداندن حس تعلق. هیچ نهادی نمی‌تواند جای خالی خانواده را پر کند، اما می‌تواند اجازه ندهد این خلأ، به یک زخم دائمی و مخرب تبدیل شود.

    حلما امروز زنده است؛ اما این «زنده بودن»، یک مسئولیت جمعی را یادآوری می‌کند. اینکه این کودک و کودکانی مانند او، تنها گذاشته نشوند. اینکه در میان هیاهوی تحلیل‌ها و موضع‌گیری‌ها، فراموش نکنیم جنگ تحمیلی، پیش از آنکه یک مسئله سیاسی باشد، یک فاجعه انسانی است.

    شاید لازم باشد تعریف‌مان از جنگ را بازنویسی کنیم. جنگ، فقط آن چیزی نیست که در مرزها رخ می‌دهد؛ جنگ، آن لحظه‌ای است که یک کودک، از زیر آوار بیرون آورده می‌شود و اولین تجربه‌اش از زندگی، «از دست دادن» است.

    حلما، فقط یک نام نیست؛ یک آینه است. آینه‌ای که اگر با دقت به آن نگاه کنیم، می‌توانیم چهره واقعی جنگ تحمیلی را ببینیم؛ بی‌واسطه، بی‌پرده و عمیقاً انسانی.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *