کارت زرد به یک وزیر یا نادیده گرفتن دو سال جهاد برای امنیت غذایی؟
ایران روی زمین تشنه ایستاده است بحران آب دیگر فقط کمبود باران نیست
هفت مرحله برای تحقق حق اشتغال و ازدواج؛ پیوند حقوق شهروندی، فناوری و ضمانت اجرا
به گزارش آذربایجان آنلاین، اگر دادههای امروز را کنار هم بگذاریم، یک تناقض مرکزی شکل میگیرد: آمریکا میخواهد جنگ را تمام کند، اما شرایط پایان دادن به آن را در اختیار ندارد.
وقتی رئیسجمهور آمریکا میگوید میتواند جنگ را ظرف «دو تا سه هفته» تمام کند و در عین حال از نبود نیاز به توافق رسمی حرف میزند، این بهمعنای یک واقعیت مهم است: واشنگتن بهدنبال «پایان عملی» است، نه «پایان توافقی». این نوع خروج معمولاً در جنگهایی دیده میشود که ادامه آن پرهزینه شده اما امکان پیروزی قاطع هم وجود ندارد.
اما چرا این نقطه شکل گرفته؟ پاسخ را باید در سه فشار همزمان دید.
فشار اول، فشار داخلی در خود آمریکا است.
نظرسنجیای که نشان میدهد ۶۶ درصد مردم خواهان پایان سریع جنگ هستند، فقط یک عدد نیست؛ این یعنی جنگ از نظر اجتماعی مشروعیت پایدار ندارد. وقتی اکثریت جامعه حتی بدون تحقق اهداف، پایان جنگ را ترجیح میدهد، سیاستگذار دیگر در موقعیت انتخاب آزاد نیست. او وارد فاز «مدیریت خروج» میشود، نه «ادامه عملیات».
فشار دوم، شکاف واقعی در غرب است.
اینجا تفاوت این بحران با بحرانهای قبلی مشخص میشود. در گذشته، اروپا ممکن بود در سطح سیاسی اختلاف داشته باشد، اما در عمل همراهی میکرد. اینبار برعکس شده: در سطح سیاسی محتاط است، اما در عمل هم محدودیت ایجاد کرده.
وقتی فرانسه مسیر لجستیکی را میبندد، اسپانیا حریم هوایی را محدود میکند و ایتالیا دسترسی پایگاه را کنترل میکند، این یعنی جنگ در لایه عملیاتی هم با اصطکاک مواجه شده است.
در چنین شرایطی، تهدید ترامپ به خروج از ناتو را باید دقیق فهمید.
این تهدید درباره ناتو نیست؛ درباره «کنترل متحدان» است.
ترامپ در واقع دارد میگوید: اگر در این جنگ کنار من نایستید، ساختار امنیتیای که به آن تکیه کردهاید هم تضمینشده نیست.وقتی برای حفظ همراهی متحدان، مجبور به تهدید ساختار اصلی اتحاد میشوی، یعنی آن اتحاد از قبل دچار فرسایش شده است.
بهعبارت سادهتر، تهدید خروج از ناتو نشانه قدرت نیست؛ نشانه نیاز به فشار برای حفظ انسجام است.
فشار سوم، فشار اخلاقی و انسانی است که از بیرون وارد شده.
ورود واتیکان در این نقطه اهمیت پیدا میکند. پاپ وقتی از «راه خروج» حرف میزند، در واقع دارد سطح بحران را تغییر میدهد. او جنگ را از «درگیری قدرتها» به «مسئله انسانی» تبدیل میکند.
این تغییر کوچک به نظر میرسد، اما در عمل بسیار تعیینکننده است. چون وقتی جنگ در قاب اخلاقی تعریف شود، ادامه آن برای طرف آغازگر هزینه مشروعیتی پیدا میکند، نه فقط هزینه نظامی.
در کنار این سه فشار، یک متغیر چهارم هم وجود دارد که کمتر دیده میشود: بازار.
بازارها معمولاً زودتر از سیاستمداران واکنش نشان میدهند. جهش قیمت نفت و همزمان عقبنشینی سرمایه در منطقه، نشان میدهد بازارها نه به پایان جنگ باور دارند و نه به ثبات آن. آنها در حال قیمتگذاری روی «عدم قطعیت» هستند.
این یعنی حتی اگر جنگ در میدان متوقف شود، اثرات آن در اقتصاد جهانی ادامه پیدا میکند.
از زاویه ایران، این ترکیب شرایط اهمیت ویژهای دارد.
جنگی که از بیرون آغاز شده، حالا در جبهه مقابل با چند مشکل همزمان روبهروست:
نه اجماع کامل دارد، نه پشتوانه اجتماعی پایدار، نه مسیر خروج ساده، و نه ثبات اقتصادی.
در چنین وضعیتی، مهمترین تغییر این است که «ابتکار عمل» از حالت متمرکز خارج شده.
قبلاً تصور این بود که آمریکا میتواند زمان و سطح جنگ را تعیین کند. اما اکنون، متغیرهای متعددی وارد معادله شدهاند: اروپا، افکار عمومی، بازار انرژی، نهادهای اخلاقی و بازیگران میانجی.
این یعنی جنگ وارد فازی شده که دیگر یک بازی خطی نیست؛ یک سیستم پیچیده است که هر تصمیم در آن، چند اثر همزمان ایجاد میکند.
جمعبندی دقیق این وضعیت یک جمله است:
آمریکا به نقطهای رسیده که میخواهد جنگ را تمام کند، اما نمیتواند آن را به شکل دلخواه خودش تمام کند.
این همان «لحظه اجبار» است.
لحظهای که در آن، ادامه جنگ پرهزینه است، پایان آن دشوار است، و هر تصمیمی تبعاتی فراتر از میدان دارد.
در چنین نقطهای، معمولاً دو مسیر شکل میگیرد:
یا یک خروج تدریجی و مدیریتشده که با کاهش تنش همراه است،
یا یک شوک جدید برای تغییر سریع معادله.
و نکته مهم اینجاست: در هر دو مسیر، جنگ دیگر فقط در میدان تعیین نمیشود؛
بلکه در دیپلماسی، اقتصاد، افکار عمومی و شکافهای درون قدرتهای بزرگ هم سرنوشتش رقم میخورد.
دیدگاهتان را بنویسید