از سفرههای کوچک تا اضطرابهای بزرگ؛ سلامت روان ایرانیان چگونه است؟
دلار بالا میرود، مسئولیت پاسکاری میشود؛ درد مردم بالاخره به چه کسی ربط دارد؟
برای یک کودک، جنگ مفهومی پیچیده و سیاسی نیست. جنگ میتواند صدای انفجاری باشد که نیمهشب او را از خواب میپراند؛ مادری که با اضطراب دستش را محکمتر میگیرد؛ مدرسهای که دیگر باز نمیشود؛ خانهای که باید در چند دقیقه ترک شود یا عروسکی که زیر آوار جا میماند. آنچه برای بزرگسالان «درگیری»، «عملیات» یا «بحران» نامیده میشود، برای کودک ممکن است لحظهای باشد که جهان امن او برای همیشه فرو میریزد.
فاجعه فقط آنجایی نیست که کودکی جان میبازد. جنگ گاهی جان را میگیرد و گاهی کودکی را. کودکی که باید جهان را با بازی، مدرسه، دوستی و رویا بشناسد، ناگهان با ترس، مرگ، آوارگی و فقدان آشنا میشود. بسیاری از این زخمها نیز روی پوست دیده نمیشوند. اضطراب، کابوس، ترس از صداهای ناگهانی، احساس ناامنی و سوگ میتوانند سالها پس از خاموش شدن آخرین صدای انفجار در ذهن کودک باقی بمانند.
ویرانی یک ساختمان را میتوان اندازه گرفت؛ تعداد خانههای تخریبشده را میتوان شمرد و برای بازسازی آنها بودجه تعیین کرد. اما برای اندازهگیری ترسی که در ذهن یک کودک مانده، عدد مشخصی وجود ندارد. خانه را میتوان دوباره ساخت، مدرسه را میتوان بازگشایی کرد و خیابان را میتوان از نو سامان داد؛ اما بازگرداندن احساس امنیت به کودکی که مرگ یا ویرانی را از نزدیک دیده، بسیار دشوارتر است.
به همین دلیل، آثار جنگ برای کودکان با پایان درگیری نظامی پایان نمییابد. کودکی که پدر یا مادرش را از دست داده، کودکی که از خانه و شهر خود آواره شده، کودکی که ماهها از تحصیل بازمانده یا با نقص جسمی و آسیب روانی زندگی میکند، ممکن است سالها پس از اعلام آتشبس همچنان درگیر جنگی باشد که دیگر کسی درباره آن خبر فوری منتشر نمیکند.
تلخترین بخش ماجرا شاید همین باشد؛ دوربینها روزی خاموش میشوند، خبرنگاران منطقه را ترک میکنند و جهان به بحران بعدی میپردازد، اما کودکان میمانند با خاطراتی که نباید در این سن داشته باشند.
کودکی که باید درباره اسباببازی و بازی فردایش فکر کند، ناگهان میپرسد: «خانهمان چه میشود؟»، «مامان برمیگردد؟»، «امشب دوباره حمله میشود؟» هیچ جامعهای نباید چنین پرسشهایی را برای کودکان طبیعی بداند.
در مواجهه با جنگ، ملیت و جغرافیا نیز نباید معیار همدلی باشد. کودک، پیش از آنکه ایرانی، فلسطینی، اوکراینی، لبنانی یا متعلق به هر نقطه دیگری باشد، کودک است. او مسئول تصمیم دولتها، ارتشها و سیاستمداران نیست. رنج کودک را نمیتوان بر اساس مرزهای سیاسی درجهبندی کرد.
حفاظت از کودکان در جنگ، یک موضوع حاشیهای یا صرفاً احساسی نیست؛ یکی از مهمترین معیارهای انسانی و حقوقی در هر منازعه است. رعایت جان غیرنظامیان، حفاظت از مراکز آموزشی و درمانی، تضمین دسترسی کودکان به غذا و درمان و فراهم کردن حمایت روانی و آموزشی پس از بحران، بخشی از مسئولیتی است که هیچ طرفی نمیتواند از آن شانه خالی کند.
جنگها بالاخره روزی تمام میشوند. توافقی امضا میشود، آتشبسی برقرار میشود و زندگی بهتدریج به شهرها بازمیگردد. اما پایان رسمی جنگ الزاماً پایان آن برای کودکان نیست.
ممکن است سالها بعد، صدای بسته شدن ناگهانی یک در، کودکی را که حالا بزرگسال شده دوباره به همان شب برگرداند؛ به همان خانه، همان انفجار و همان لحظهای که فهمید جهان همیشه جای امنی نیست.
شاید به همین دلیل، در میان همه پرسشهایی که پس از هر جنگ مطرح میشود، یک پرسش باید پیش از همه پرسیده شود:
کودکان چه بهایی برای تصمیمی پرداختند که هرگز در گرفتن آن نقشی نداشتند؟
و شاید هیچ جملهای به اندازه این حقیقت تلخ، جنگ را عریان نکند:
جنگ را بزرگترها آغاز میکنند؛ اما گاهی کودکان تا پایان عمر تاوانش را میدهند.
دیدگاهتان را بنویسید