کارت زرد به یک وزیر یا نادیده گرفتن دو سال جهاد برای امنیت غذایی؟
ایران روی زمین تشنه ایستاده است بحران آب دیگر فقط کمبود باران نیست
هفت مرحله برای تحقق حق اشتغال و ازدواج؛ پیوند حقوق شهروندی، فناوری و ضمانت اجرا
به گزارش آذربایجان آنلاین، در روانشناسی عمومی، معمولاً تصور میشود که پایان درگیریها مستقیماً به معنای آغاز بهبودی است. اما واقعیت روانی جامعه در دوران آتشبس، بسیار پیچیدهتر و گاهی تکاندهندهتر از این تصور ساده است. آتشبس، برخلاف نامش، یک «سکون» است، نه یک «آرامش». این سکون، فضایی ایجاد میکند که در آن، صدای بیرونی جنگ که پیشتر به عنوان یک مکانیسم دفاعی عمل میکرد، خاموش میشود و جای خود را به صدای درونی تروما میدهد.
اضطراب پیشبینانه و پدیدهی «انتظار برای فاجعه»
در دوران جنگ، سیستم عصبی افراد در حالت «جنگ یا گریز» قرار دارد؛ هوشیاری در بالاترین سطح است. اما با وقوع آتشبس، این سیستم عصبی نمیتواند به سرعت به حالت «بازسازی» بازگردد. جامعه در این مرحله دچار اضطراب پیشبینانه میشود. افراد مدام در انتظارِ شکستن این سکوت هستند. این وضعیت، نوعی از «آمادگیِ فرساینده» است؛ گویی فرد روی لبهی پرتگاه ایستاده و از سکوت پایین پرتگاه، بیش از صدای باد، میترسد. این اضطراب، به دلیل عدم قطعیت دربارهی تداوم آتشبس است و میتواند منجر به اختلالات عصبی شدید شود.
رویارویی با تروماهای بازگشتی
جنگ معمولاً باعث نوعی «انجماد روانی» میشود؛ فرد برای زنده ماندن، احساسات خود را سرکوب میکند تا بتواند با واقعیتِ سخت کنار بیاید. اما در دوران آتشبس، وقتی محرکهای محیطی کم میشوند، ذهن ناخودآگاه فرصت مییابد تا خاطرات سرکوبشده را بازخوانی کند. در این زمان است که تروماها به صورت کابوس ناگهانی بازمیگردند. آتشبس، در واقع زمان بازگشت تمام چیزهایی است که در حین درگیری، با سرعت از کنارشان گذشتیم اما آنها را «تجربه» نکردیم!
مسیر سقوط؛ از خستگی مفرط به افسردگی و انزوا
یکی از خطرناکترین ابعاد روانشناختی در این دوران، گذار از «خستگی ناشی از بقا» به «افسردگیِ ناشی از بیمعنایی» است. در زمان جنگ، هدف مشخص است؛ زنده ماندن. این هدف، معنایی موقت به زندگی میبخشد. اما در آتشبس، با فروکش کردنِ آن هدف غریزی، فرد ناگهان با خلاء مواجه میشود.
متاسفانه این خلاء، منجر به دو پدیدهی اجتماعی-روانی میشود؛ «افسردگیِ پس از بحران» و « انزوا و گوشهگیری»؛ وقتی فرد متوجه میشود که آرامش فعلی، بر پایههایی شکننده بنا شده و آیندهای تضمینشده نیست، دچار نوعی درماندگیِ آموختهشده میشود. احساس بیثباتی، امید را میکشد و جای خود را به پوچی میدهد! در چنین شرایطی برای محافظت از خود در برابر آسیبهای عاطفی بیشتر، افراد تمایل پیدا میکنند از تعاملات اجتماعی دوری کنند. آنها برای جلوگیری از مواجهه با درد دیگران یا بازگشتِ درد خود، به درون خود پناه میبرند. این انزوا، حلقهی معیوبی میسازد که فرد را از حمایتهای اجتماعی حیاتی محروم کرده و فرآیند افسردگی را تسریع میکند.
ضرورت مراقبت در زمان سکوت
نباید دچار خطای تحلیلی شد و آتشبس را به معنای بازگشت و تضمین سلامت روان دانست؛ جامعه در دوران آتشبس، در واقع در مرحلهی «هضم درد» قرار دارد. مدیریت این بحران، نیازمند درک این نکته است که سوگ، اضطراب و خستگی، در این دوران، نه تنها طبیعی، بلکه واکنشهای منطقیِ سیستم روانی به یک وضعیتِ غیرمنطقی هستند. برای جلوگیری از فروپاشی روانی جمعی، باید از «سکوت خاموش» به سمت «گفتگوی ترمیمکننده» حرکت کرد؛ پیش از آنکه سکوت، به انزوای ابدی تبدیل شود.
دیدگاهتان را بنویسید