از سفرههای کوچک تا اضطرابهای بزرگ؛ سلامت روان ایرانیان چگونه است؟
دلار بالا میرود، مسئولیت پاسکاری میشود؛ درد مردم بالاخره به چه کسی ربط دارد؟
در روزهای اخیر، در ایران، نوعی زیستن در حال شکلگیری است که بیش از آنکه «تابآوری» باشد، «اجبار» است. اجبار به ادامه دادن. مردمی که باید صبح بیدار شوند، سر کار بروند، پاسخ بدهند، تصمیم بگیرند، در حالی که در پس ذهنشان، یک اضطراب دائمی جریان دارد؛ اضطرابی که نه دیده میشود و نه فرصتی برای بیان پیدا میکند.
این وضعیت، یک تناقض خاموش است. از بیرون، زندگی عادی به نظر میرسد؛ اما در درون، نوعی بیقراری مداوم شکل گرفته است. آدمها کمتر از قبل حرف میزنند، بیشتر فکر میکنند، بیشتر مکث میکنند. تصمیمها کندتر شدهاند، واکنشها محتاطتر و نگاهها سنگینتر.
در این میان، اختلال در اینترنت، فقط یک محدودیت فنی نیست؛ یک عامل تشدیدکننده است. وقتی دسترسی به اطلاعات محدود میشود، ذهن انسان شروع به پر کردن خلأها میکند. شایعه جای خبر را میگیرد، حدس جای واقعیت را. این وضعیت، نهفقط آگاهی را کاهش میدهد، بلکه اضطراب را هم عمیقتر میکند. چون ندانستن، همیشه از دانستن سنگینتر است.
اما شاید مهمترین بخش این ماجرا، جایی باشد که کمتر دیده میشود؛ کودکان.
کودکی که معنای جنگ را نمیفهمد، اما تغییر را حس میکند.
فضایی که ناگهان ناآرام شده، بزرگترهایی که کمتر میخندند، حرفهایی که نیمهکاره قطع میشوند، نگرانیهایی که پنهان میمانند اما منتقل میشوند.
کودک، توضیح نمیخواهد؛ او فضا را جذب میکند.
ترس را از لحن صداها میگیرد، اضطراب را از نگاهها.
و این یعنی جنگ، حتی اگر مستقیم به او نرسد، از مسیر روانی وارد زندگیاش میشود.
در چنین شرایطی، خانوادهها تلاش میکنند همهچیز را «عادی» نگه دارند.
لبخند میزنند، برنامه میچینند، ادامه میدهند.
اما این عادیسازی، همیشه از سر آرامش نیست؛ گاهی تنها راه بقاست.
جامعه در حال تجربه نوعی فشار بیصداست؛ فشاری که نه انفجاری است و نه قابل اندازهگیری، اما مداوم است. این فشار، بهتدریج روی رفتارها، تصمیمها و حتی روابط اثر میگذارد. آدمها خستهتر میشوند، زودتر ناامید میشوند، دیرتر امیدوار.
مسئله این نیست که زندگی ادامه دارد؛ مسئله این است که با چه کیفیتی ادامه دارد.
وقتی ذهن درگیر است، حتی سادهترین کارها هم سنگین میشوند. وقتی آینده نامطمئن است، حتی تصمیمهای کوچک هم به تعویق میافتند. و وقتی اضطراب مزمن میشود، جامعه آرامآرام وارد یک فرسایش جمعی میشود.
شاید مهمترین نکته همین باشد:
ادامه دادن، همیشه نشانه قدرت نیست.
گاهی نشانه این است که هیچ راه دیگری وجود ندارد.
در چنین روزهایی، زندگی متوقف نمیشود؛
اما آرامش، عقب مینشیند.
دیدگاهتان را بنویسید