از سفرههای کوچک تا اضطرابهای بزرگ؛ سلامت روان ایرانیان چگونه است؟
دلار بالا میرود، مسئولیت پاسکاری میشود؛ درد مردم بالاخره به چه کسی ربط دارد؟
اگر از انسان امروز بخواهند فقط ده دقیقه هیچ کاری نکند، نه کتابی بخواند، نه موسیقی گوش بدهد، نه تلفن همراهش را بردارد و نه حتی صفحهای را بالا و پایین کند، این درخواست برای بسیاری سختتر از آن چیزی باشد که تصور میکنیم. ما دیگر فقط به شلوغی عادت نکردهایم؛ به فرار از سکوت عادت کردهایم. کافی است چند دقیقه در صف منتظر بمانیم یا در تاکسی تنها باشیم؛ بیاختیار تلفن همراه از جیب بیرون میآید، هدفون در گوش قرار میگیرد یا انگشتها روی صفحه نمایش شروع به حرکت میکنند. انگار ذهن ما دیگر نمیتواند حتی لحظهای بدون محرک بیرونی دوام بیاورد.
زندگی مدرن، هر روز ابزارهای بیشتری برای سرگرم کردن ما میسازد. موسیقی همیشه در دسترس است، هزاران ویدئوی کوتاه تنها با یک لمس پخش میشوند، پادکستها هر سکوتی را پر میکنند و شبکههای اجتماعی اجازه نمیدهند حتی یک لحظه احساس خلأ کنیم. آنچه در ظاهر شبیه رفاه و دسترسی بیشتر است، در لایهای عمیقتر، رابطه ما را با خودمان تغییر داده است. ما به جایی رسیدهایم که سکوت را نه فرصتی برای آرامش، بلکه چیزی آزاردهنده میبینیم که باید هرچه زودتر از آن فرار کرد.
از نگاه روانشناسی، ذهن انسان به محرکهای تازه واکنش نشان میدهد. هر تصویر جدید، هر اعلان، هر آهنگ و هر ویدئوی تازه، سیستم پاداش مغز را فعال میکند و احساس کوتاهی از لذت ایجاد میشود. وقتی این چرخه بارها و بارها تکرار شود، مغز به دریافت مداوم این محرکها عادت میکند. در چنین شرایطی، نبود آنها نه تنها کسلکننده، بلکه گاهی اضطرابآور به نظر میرسد. به همین دلیل است که بسیاری از ما دیگر از بیکار بودن نمیترسیم؛ از لحظهای میترسیم که هیچ چیز نتواند حواس ما را از خودمان پرت کند.
انسان امروز بیش از آنکه از تنهایی با دیگران رنج ببرد، از تنهایی با خودش فرار میکند. سکوت، جایی است که ذهن فرصت پیدا میکند درباره نگرانیها، ترسها، آرزوهای فراموششده و خستگیهای انباشته فکر کند. اما ما پیش از آنکه این گفتوگوی درونی آغاز شود، هدفون را در گوش میگذاریم، صفحهای را اسکرول میکنیم یا ویدئوی دیگری را پخش میکنیم. گویی هر صدایی بهتر از شنیدن صدای ذهن خودمان است.
در همین میان، «بیحوصلگی» که زمانی بخشی طبیعی از زندگی بود، به احساسی تبدیل شده که باید فوراً از بین برود. در حالی که روانشناسان معتقدند لحظههای بیحوصلگی، یکی از مهمترین فرصتها برای خلاقیت، حل مسئله و شناخت خود هستند. ذهن در سکوت و بیبرنامگی، فرصت مییابد میان تجربهها ارتباط برقرار کند، ایدههای تازه بسازد و احساسات سرکوبشده را پردازش کند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از بهترین ایدههای انسان، نه در شلوغی، بلکه در قدم زدن، خیره شدن به آسمان یا لحظههای ظاهراً بیهدف شکل گرفتهاند.
با این حال، زندگی امروز جایی برای این مکثها باقی نگذاشته است. ما از بیدار شدن تا خوابیدن، ذهنمان را با صدا، تصویر و اطلاعات پر میکنیم و وقتی شب فرا میرسد، از خود میپرسیم چرا با وجود این همه سرگرمی، هنوز احساس خستگی، آشفتگی و بیقراری میکنیم. شاید پاسخ این پرسش در همان سکوتی باشد که مدتهاست از آن گریختهایم.
فناوری، موسیقی، پادکست و شبکههای اجتماعی ذاتاً دشمن انسان نیستند؛ آنها ابزارهایی ارزشمندند که میتوانند زندگی را غنیتر کنند. مسئله از جایی آغاز میشود که این ابزارها به راهی برای فرار دائمی از خودمان تبدیل میشوند. وقتی دیگر نتوانیم چند دقیقه بدون تلفن همراه، بدون هدفون و بدون محرک بیرونی با افکار خود تنها بمانیم، باید از خود بپرسیم آیا واقعاً از بیحوصلگی فرار میکنیم یا از مواجهه با خویشتن؟
در نهایت میتوان گفت بزرگترین فقر انسان معاصر، ممکن است کمبود زمان یا امکانات نباشد؛ بلکه ناتوانی در تحمل چند دقیقه سکوت باشد. سکوتی که روزگاری محل تولد فکر، آرامش و خلاقیت بود، امروز به چیزی تبدیل شده که از آن میگریزیم.
دیدگاهتان را بنویسید