از سفرههای کوچک تا اضطرابهای بزرگ؛ سلامت روان ایرانیان چگونه است؟
دلار بالا میرود، مسئولیت پاسکاری میشود؛ درد مردم بالاخره به چه کسی ربط دارد؟
هر صبح که زنگ ساعت به صدا درمیآید، گویی یک سرباز کوچک در درون ما خبردار میایستد. ما خودمان را در میان لیستهای بیپایان «بایدها و نبایدها» و پروژههایی که هیچوقت تمام نمیشوند، پرتاب میکنیم. این همان «باتلاق» است؛ باتلاقی که هرچه بیشتر در آن دست و پا میزنیم، بیشتر به درون فرسودگی فرو میرویم. ما در حالی که تصور میکنیم داریم «میسازیم»، در حال «باختن» هستیم؛ باختن لحظاتی که میتوانستند زندگی باشند، اما به «وظیفه» تبدیل شدند.
بزرگترین دروغی که به خودمان میگوییم این است: «فقط همین یک پروژه را تمام کنم، بعدش نفسی میکشم.» اما آن «بعد» هرگز نمیرسد. لیست کارهای ما، موجودیِ زنده و سیریناپذیر است که با هر خط خوردن یک ردیف، سه ردیف جدید برای خودش میزاید. وقتی خوشبختی و آرامش را به «اتمام کار» گره میزنیم، در واقع داریم زندگی را به تعویق میاندازیم. ما یاد گرفتهایم که استراحت را نه یک «نیاز حیاتی»، بلکه یک «پاداش غیرمجاز» ببینیم که فقط زمانی میتوانیم سراغش برویم که دیگر رمقی برایمان نمانده باشد.
فرسودگی شغلی، فقط خستگیِ عضلانی نیست؛ یک فروپاشی تدریجی روح است. ما عادت کردهایم کارهایی را که «بنزین روح» ما هستند مثل خواندن یک کتاب، قدم زدن در سکوت، نقاشی کشیدن، یا حتی خیره شدن به یک نقطه و هیچ کار نکردن را بهعنوان «اتلاف وقت» کنار بگذاریم. ما با حذف این فعالیتهای غیرکاربردی، در واقع داریم بخش خلاق، لطیف و انسانی وجودمان را گرسنه نگه میداریم. وقتی روح ما از دیدن یک غروب یا شنیدن یک موسیقی ملایم تغذیه نشود، طبیعی است که در برابر فشارهای اداری و کاری، زودتر دچار فروپاشی شویم.
خروج از این باتلاق، مستلزمِ یک «سرکشی آگاهانه» است. باید بپذیریم که ما ماشین نیستیم. ما موجوداتی هستیم که به توقف نیاز داریم تا دوباره جریان زندگی در رگهایمان جاری شود. در واقع کار، بخشی از زندگی است، نه تمامِ آن. اجازه دهید کار، در جایگاه واقعیاش بایستد. وقتی ساعت کاری تمام میشود، یعنی «تمام» شده است. آن لیست لعنتی، فردا هم هست؛ اما طراوت امروز، اگر بگذرد، دیگر تکرار نمیشود.
لازم نیست برای حفظ روحیه به سفر دور دنیا برویم؛ گاهی تنها ده دقیقه نشستن در حیاط و نوشیدن یک فنجان چای بدون فکر کردن به هیچ لیستی، انقلابی در روان ایجاد میکند که بی شک مدتها تاثیر مثبتی در طول روز خواهد داشت. در واقع این «زمانهای مرده»، همان زمانهای زنده و حقیقی ما هستند. ما اغلب به این دلیل در کار غرق میشویم که میخواهیم “عالی” باشیم. اما گاهی اوقات، “خوب معمولی” کافی است. باید اجازه داد کارهایی باشند که فقط انجام شوند، نه اینکه به شاهکار تبدیل شوند.
در عصر حاضر که اضطراب بهرهوری و وسواس فعالیت، ذهن انسانِ مدرن را به خود مشغول داشته است، «هیچکار نکردن» یا توقفِ محض، نه تنها مایه آسایش، بلکه عملی شجاعانه تلقی میشود؛ چرا که این سکون هدفمند، بستری برای بازیابی قوای ذهنی و خلاقیت فراهم آورده، فرصتی برای خودشناسی و بازگشت به خویشتن حقیقی مهیا میسازد، و در نهایت، مقاومت در برابر فشارهای فرهنگی جامعه برای فعالیت بیوقفه، محسوب میگردد.
دیدگاهتان را بنویسید