از سفرههای کوچک تا اضطرابهای بزرگ؛ سلامت روان ایرانیان چگونه است؟
دلار بالا میرود، مسئولیت پاسکاری میشود؛ درد مردم بالاخره به چه کسی ربط دارد؟
تا همین چند روز گذشته فریاد جنگ تحمیلی و انفجارهای پی در پی توسط دشمن، لالایی شبهایمان شده بود؛ روزگاری که سایهی مرگ، بر سر خانهها سنگینی کرده بود و عطر دلانگیز زندگی، در هیاهویِ انفجارها گم گشته بود. به دنبال این آتشبس موقت، گویی داستانی دیگر آغاز شده است؛ داستانی از جنس تکرار کابوس، از اضطرابی که چون خوره، روح را میخورد!
امروز، در سکوت پس از طوفان، ترسی دیگر جان گرفته است. ترسی که چون ماری گزنده، در رگهای هستی میخزد. ترسی از “نکند”؛ نکند دوباره صدای آژیر خطر، خواب خوش کودکانمان را برهم زند. نکند دوباره سایهی شوم هجرت، بر سر سرنوشت عزیزانمان بیفتد. نکند دوباره، دستان سرد مرگ، گلهای سرخ باغ زندگیمان را بچیند و خانهها، جز مشتی خاکستر و آوار و خاطره، چیزی از ما به یادگار نگذارند.
این اضطراب کهنه، چون غباری نشسته بر پنجرهی دل، دیدهی جان را تار کرده است. هر سر و صدای غیر عادی در شهر، هراس از دست دادن را زنده میکند و هر سکوت طولانی، پژواک انفجارهای روزهای تیرهای که از گذراندیم را در گوش جان میپیچاند. حس ناامنی، چون دیو سیاهی، بر سینهها چنبره زده و نفسها را به شماره میاندازد.
آیا این ترس، پایانی خواهد داشت؟ آیا میتوان روزی را دید که در آن، «دیروز» تنها خاطرهای تلخ باشد و «فردا»، نویدبخش آرامشی بیپایان؟ یا این زخم جنگ، تا ابد، بر تار و پود وجودمان تنیده خواهد ماند و «نکند دوباره جنگ شود»، تا ابد آشوب جانمان بماند.
دیدگاهتان را بنویسید