کارت زرد به یک وزیر یا نادیده گرفتن دو سال جهاد برای امنیت غذایی؟
ایران روی زمین تشنه ایستاده است بحران آب دیگر فقط کمبود باران نیست
هفت مرحله برای تحقق حق اشتغال و ازدواج؛ پیوند حقوق شهروندی، فناوری و ضمانت اجرا
به گزارش آذربایجان آنلاین، والاستریتژورنال در گزارشی تازه با استناد به مقامهای عرب، منابع اطلاعاتی و برخی تحلیلگران، مدعی شده است ایران از آرامش نسبی ایجادشده پس از تفاهم با آمریکا برای افزایش تولید موشک و پهپاد، بازآرایی فرماندهی نظامی، تقویت هماهنگی با نیروهای همسو در منطقه و آمادهسازی برای یک رویارویی گستردهتر استفاده کرده است. در بخشهایی از این گزارش حتی ادعاهایی درباره برنامهریزی برای فشار بر زیرساختهای انرژی کشورهای خلیج فارس، افزایش هماهنگی عملیاتی با نیروهای یمنی و عراقی و انتقال جنگ به جغرافیای وسیعتری از خلیج فارس تا دریای سرخ مطرح شده است.
با این حال، بخش قابل توجهی از این ادعاها بر ارزیابیهای اطلاعاتی و منابع ناشناس استوار است و تاکنون از سوی منابع رسمی ایران تأیید نشدهاند. بنابراین نمیتوان همه آنچه در این روایت غربی و عربی آمده را بهعنوان واقعیت اثباتشده پذیرفت. آنچه اما آشکار و قابل مشاهده است، افزایش آمادگی نظامی ایران، بازسازی ظرفیتهای آسیبدیده و تأکید صریح فرماندهان بر حفظ قدرت پاسخگویی در صورت آغاز مجدد درگیری است.
همین تفاوت میان «آمادگی برای جنگ» و «تصمیم برای آغاز جنگ» نقطه اصلی تحلیل تحولات دو ماه گذشته است.
تهران پس از تجربه حملات مستقیم آمریکا و اسرائیل، دلیلی نمیدید توقف موقت درگیری را معادل برطرف شدن تهدید نظامی تلقی کند. از نگاه ساختار امنیتی ایران، مذاکره میتواند ادامه داشته باشد اما تا زمانی که توافقی پایدار، قابل اجرا و همراه با تضمینهای واقعی شکل نگرفته، کاهش آمادگی نظامی میتواند به معنای ایجاد یک پنجره آسیبپذیری باشد.
فرماندهان ایرانی نیز در هفتههای گذشته بارها بر همین بیاعتمادی تأکید کردهاند. پیام اصلی این مواضع روشن است: مذاکره جایگزین بازدارندگی نشده است. تهران میخواهد در حالی که مسیر سیاسی باز میماند، طرف مقابل بداند بازگشت به گزینه نظامی با هزینهای بهمراتب سنگینتر از گذشته روبهرو خواهد شد.
از همین منظر، روایت «ایران از ۶۰ روز برای آماده شدن جهت آغاز جنگ استفاده کرد» تنها یک تفسیر از تحولات است. از زاویه ایران، همان مجموعه اقدامات را میتوان «بازسازی بازدارندگی پس از یک جنگ و آمادگی برای جلوگیری از تکرار حمله» دانست.
کشوری که پس از تحمل حمله نظامی ظرفیتهای موشکی، پهپادی، پدافندی و فرماندهی خود را بازسازی میکند الزاماً به دنبال آغاز جنگ بعدی نیست؛ ممکن است دقیقاً تلاش کند امکان آغاز جنگ بعدی را برای دشمن پرهزینهتر کند. اساس بازدارندگی نیز همین است: طرف مقابل باید به این نتیجه برسد که سود احتمالی حمله کمتر از هزینهای است که در پاسخ خواهد پرداخت.
تحولات دو ماه گذشته نشان میدهد ایران دقیقاً در همین مسیر حرکت کرده است. بازسازی سریع زیرساختهای آسیبدیده، افزایش ظرفیت تولید تسلیحات و دسترسی دوباره به برخی پایگاهها، از نگاه اسرائیل نیز با نگرانی دنبال شده است. اگر طرف مقابل تصور کند توان ایران پس از یک درگیری برای مدت طولانی فلج شده، انگیزه بیشتری برای استفاده دوباره از فرصت نظامی خواهد داشت؛ اما اگر ببیند ظرفیت پاسخ در مدت کوتاهی بازیابی شده، محاسبه برای حمله بعدی پیچیدهتر میشود.
این همان چیزی است که در ادبیات نظامی میتوان از آن با عنوان «بستن پنجره ضعف» یاد کرد.
تغییرات اخیر در سطح فرماندهی نیروهای مسلح نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است. مجموعه انتصابهای جدید در سطوح عالی نظامی نشان میدهد جمهوری اسلامی پس از تجربه جنگ، تنها به جایگزینی افراد بسنده نکرده و در حال بازتنظیم ساختار فرماندهی متناسب با یک دوره طولانیتر از تقابل است. تأکید بر انسجام زنجیره فرماندهی، افزایش هماهنگی میان نیروهای مختلف و آمادهسازی برای پاسخ سریعتر، همگی نشاندهنده این ارزیابی است که ایران دوران پس از جنگ را دوران بازگشت کامل به وضعیت عادی تلقی نمیکند.
در مأموریتهای اعلامشده برای فرماندهان جدید نیز بر «بازدارندگی حداکثری» و آمادگی برای عملیات پرقدرت علیه دشمن تأکید شده است. این بخش از ادبیات نظامی ایران از سوی رسانههای غربی بهعنوان نشانه حرکت تهران به سمت رویکرد تهاجمیتر تفسیر شده، اما باید میان «توان تهاجمی» و «تصمیم برای آغاز جنگ» تفاوت گذاشت.
در دکترینهای نظامی، دفاع صرفاً به معنای ایستادن در مرز و دفع حمله نیست. بخش مهمی از بازدارندگی مدرن بر این پایه است که دشمن بداند در صورت حمله، پاسخ فقط محدود به دفاع منفعل نخواهد ماند و هزینه عملیات به عمق ساختار نظامی یا اقتصادی مهاجم منتقل میشود.
به همین دلیل، قرار دادن عبارت «عملیات تهاجمی» در کنار «بازدارندگی حداکثری» معنای دقیقتری از جهتگیری جدید ارائه میکند. پیام ایران این است که اگر جنگی بر کشور تحمیل شود، پاسخ دیگر الزاماً محدود، تدریجی یا قابل پیشبینی نخواهد بود.
این تغییر رویکرد را باید نتیجه تجربه مستقیم جنگ نیز دانست.
درگیریهای اخیر به تهران نشان داد آمریکا و اسرائیل در شرایطی مشخص حاضرند از قدرت نظامی مستقیم علیه ایران استفاده کنند. برای ساختار امنیتی جمهوری اسلامی، نتیجه طبیعی این تجربه نمیتواند بازگشت به همان سطح آمادگی پیش از جنگ باشد. اگر الگوی قبلی نتوانسته از وقوع حمله جلوگیری کند، بازدارندگی باید بازسازی و تقویت شود.
از همین رو، افزایش تولید موشک و پهپاد، بازیابی توان فرماندهی و تقویت زیرساختهای پدافندی را باید علاوه بر جنبه نظامی، بخشی از یک پیام سیاسی نیز دانست: ایران نمیخواهد طرف مقابل تصور کند حملات گذشته توان پاسخگویی کشور را برای دورهای طولانی از بین برده است.
هرچه سرعت بازسازی بیشتر باشد، احتمال آنکه آمریکا یا اسرائیل یک حمله دوم را «فرصتی کمهزینه» ارزیابی کنند کاهش مییابد.
در این چارچوب، ۶۰ روز مذاکره به هیچ عنوان ۶۰ روز اعتماد نبود.
تهران مذاکره کرده، اما رفتار نظامی خود را بر این فرض بنا نکرده که آمریکا یا اسرائیل دیگر به گزینه حمله فکر نمیکنند. از نگاه ایران، توقف عملیات باید فرصتی برای یافتن راه سیاسی باشد، نه فرصتی برای کاهش آمادگی دفاعی.
اتفاقاً تجربههای قبلی سبب شده بخش مهمی از ساختار تصمیمگیری کشور نسبت به این احتمال حساس باشد که آتشبس یا مذاکره بتواند از سوی طرف مقابل برای بازسازی ظرفیتها و طراحی مرحله بعدی فشار مورد استفاده قرار گیرد. در چنین شرایطی، کاهش تولید تسلیحات یا تعلیق بازسازی زیرساختهای دفاعی میتوانست از نگاه تهران نه نشانه حسن نیت، بلکه یک اشتباه امنیتی باشد.
در سوی دیگر این معادله، دولت همچنان مسیر مذاکره را باز نگه داشته است. مسعود پزشکیان و دیگر مقامهای اجرایی در مقاطع مختلف بر ضرورت دستیابی به توافقی تأکید کردهاند که بتواند هم حقوق ایران را حفظ کند و هم بخشی از فشار اقتصادی و تحریمها را کاهش دهد.
این موضع نشان میدهد تصویر ایران را نمیتوان فقط از زاویه تحرکات نظامی دید.
تهران عملاً سیاستی دو مسیره را دنبال میکند: مذاکره برای دستیابی به توافق و در همان حال حفظ آمادگی برای زمانی که مذاکره شکست بخورد یا طرف مقابل دوباره به گزینه نظامی بازگردد.
این دو مسیر لزوماً متناقض نیستند. در بسیاری از بحرانهای بزرگ بینالمللی، مذاکره زمانی جدیتر میشود که هیچیک از طرفها تصور نکند میتواند خواسته خود را با یک عملیات کمهزینه نظامی تحمیل کند. به بیان دیگر، بازدارندگی میتواند پشتوانه دیپلماسی باشد.
اگر واشنگتن باور کند ایران در حال ضعیفتر شدن است و هر ماه فاصله بیشتری با توان پاسخگویی مؤثر پیدا میکند، انگیزه کمتری برای امتیاز دادن در میز مذاکره خواهد داشت. اما اگر بداند زمان بهطور کامل به سود آمریکا حرکت نمیکند و ایران نیز ظرفیتهای از دسترفته را بازیابی میکند، محاسبه تغییر خواهد کرد.
این همان نقطهای است که موشک و مذاکره به یکدیگر میرسند.
در گزارشهای غربی، یکی دیگر از نشانههای نگرانی، تغییر احتمالی در «آستانه پاسخ» ایران عنوان شده است. در گذشته، بخشی از رفتار نظامی تهران بر تحمل ضربه، ارزیابی شرایط و سپس پاسخ متناسب استوار بود. اما تجربه جنگ اخیر میتواند ساختار دفاعی ایران را به سمت پاسخ سریعتر، گستردهتر و انتقال مستقیمتر هزینه به دشمن سوق داده باشد.
اگر چنین تغییری تثبیت شود، محاسبات آمریکا و اسرائیل دشوارتر خواهد شد.
در شرایط قبلی ممکن بود طرف مقابل تصور کند یک عملیات محدود میتواند بدون گسترش فوری درگیری انجام شود؛ اما اگر این اطمینان از بین برود و خطر تبدیل یک حمله محدود به رویارویی بزرگتر افزایش یابد، هزینه تصمیم برای آغاز عملیات نیز بالا میرود.
این همان منطق «بازدارندگی فعال» است.
ایران نمیخواهد صرفاً نشان دهد قادر به تحمل حمله است؛ میخواهد طرف مقابل مطمئن نباشد که پس از آغاز حمله میتواند دامنه جنگ و میزان پاسخ ایران را بهآسانی مدیریت کند.
تنگه هرمز در همین نقطه به یکی از مهمترین اهرمهای ایران تبدیل میشود.
آمریکا از نظر قدرت نظامی متعارف برتری بزرگی دارد، اما ایران یک مزیت جغرافیایی مهم در اختیار دارد که هیچ قدرت خارجی نمیتواند آن را نادیده بگیرد. هرگونه اختلال جدی در تنگه هرمز میتواند بحران میان ایران و آمریکا را در مدت کوتاهی از یک مناقشه دوجانبه به مسئلهای برای اقتصاد جهانی تبدیل کند.
برای تهران، هرمز فقط یک آبراه نیست؛ بخشی از معماری بازدارندگی است.
منطق جمهوری اسلامی در این حوزه بر این پایه قرار دارد که اگر اقتصاد ایران زیر شدیدترین فشارهای جنگی و تحریمی قرار گیرد، طرف مقابل نباید بتواند تصور کند اقتصاد جهانی و بازار انرژی بهطور کامل از هزینه این تقابل مصون خواهند ماند.
همین توان انتقال بخشی از هزینه بحران به بازار جهانی، قدرت چانهزنی ایران را افزایش میدهد.
البته استفاده از این اهرم بدون ریسک نیست. هرچه اختلال در جریان انرژی گستردهتر شود، کشورهای بیشتری تحت تأثیر قرار میگیرند و احتمال فشار منطقهای و بینالمللی نیز افزایش مییابد. بنابراین برای ایران، هرمز بیش از آنکه ابزار قابل استفاده روزمره باشد، یک اهرم بازدارنده است که قدرت آن دقیقاً در هزینهای نهفته است که استفاده گسترده از آن برای همه طرفها ایجاد میکند.
در کنار هرمز، گزارش والاستریتژورنال بخش قابل توجهی از روایت خود را به روابط ایران با نیروهای همسو در عراق، یمن و لبنان اختصاص داده است. این رسانه مدعی شده سپاه در دوره آتشبس، هماهنگی بیشتری با این گروهها ایجاد کرده و حتی برای طراحی عملیاتهای احتمالی در صورت بازگشت درگیری، مستشارانی به منطقه اعزام شدهاند.
ادعاهای دیگری نیز درباره انتقال موشک و تجهیزات، ارائه اطلاعات درباره اهداف انرژی در عربستان و طراحی فشار علیه کشورهای حاشیه خلیج فارس مطرح شده است.
اما این بخش از گزارش نیازمند احتیاط بیشتری است.
وجود روابط راهبردی جمهوری اسلامی با نیروهای مقاومت منطقه موضوع پنهانی نیست، اما از آن نمیتوان بهصورت خودکار نتیجه گرفت ایران برای حمله به کشورهای عربی همسایه برنامهریزی کرده است. ادعاهای مشخص درباره فهرست اهداف، عملیات زمینی در کویت یا برنامه خرابکاری در زیرساختهای منطقه عمدتاً به منابع ناشناس اطلاعاتی نسبت داده شده و مستندات مستقلی برای تأیید عمومی آنها ارائه نشده است.
از منظر منافع ملی ایران نیز آغاز جنگ با کشورهای همسایهای که مستقیماً در تعرض علیه جمهوری اسلامی نقش نداشتهاند، هزینه راهبردی بسیار بالایی خواهد داشت.
تهران طی سالهای اخیر برای کاهش تنش با کشورهای خلیج فارس و تقویت روابط منطقهای سرمایه سیاسی قابل توجهی صرف کرده است. تبدیل این همسایگان به دشمنان مستقیم، عملاً میتواند همان ائتلافی را ایجاد کند که ایران طی سالها تلاش کرده از شکلگیری آن جلوگیری کند.
از همین رو، تهدیدات ایران علیه زیرساختهای منطقه را دقیقتر باید در چارچوب یک هشدار مشروط تحلیل کرد: اگر خاک، پایگاهها یا امکانات یک کشور برای حمله علیه ایران مورد استفاده قرار گیرد، ممکن است آن کشور نیز در محاسبات پاسخ تهران قرار گیرد.
این با تصمیم برای آغاز جنگ علیه همسایگان تفاوت بنیادی دارد.
کشورهای خلیج فارس نیز دقیقاً به همین دلیل نگران هستند. حضور پایگاههای نظامی آمریکا در برخی از این کشورها باعث میشود هر برخورد مستقیم و گسترده میان ایران و آمریکا بهطور بالقوه جغرافیای منطقه را درگیر کند.
آنها از یک سو روابط امنیتی عمیقی با واشنگتن دارند و از سوی دیگر تمایلی ندارند خاک یا زیرساختهای اقتصادیشان به بخشی از میدان جنگ تبدیل شود.
این وضعیت برای ایران یک فرصت دیپلماتیک نیز ایجاد میکند.
هرچه تهران بتواند به کشورهای منطقه اطمینان دهد که تا زمانی که علیه ایران در جنگ مشارکت نکنند هدف جمهوری اسلامی نیستند، احتمال همراهی آنها با عملیات نظامی آمریکا یا اسرائیل کاهش مییابد.
در مقابل، هر ادبیاتی که این تصور را ایجاد کند که کشورهای عربی صرفنظر از رفتارشان هدف بالقوه ایران هستند، میتواند نتیجه معکوس داشته باشد و آنها را بیشتر به سمت چتر نظامی آمریکا سوق دهد.
به همین دلیل، دیپلماسی همسایگی در دوره پیش رو به اندازه بازسازی توان نظامی اهمیت دارد.
در تحلیل ادعای «ایران خود را برای جنگ آماده کرده» نباید تحرکات طرف مقابل نیز از نظر دور بماند. آمریکا در همین دوره نه ابزارهای نظامی خود را کنار گذاشته، نه تحریمها را بهطور کامل متوقف کرده و نه گزینه فشار اقتصادی را از دستور کار خارج کرده است.
واشنگتن همچنان بر این محاسبه تکیه دارد که فشار مالی، محدودیت صادرات نفت و فرسایش اقتصادی میتواند تهران را به دادن امتیازهای بیشتر سوق دهد. در کنار آن، قدرت نظامی آمریکا نیز همچنان بخشی از ابزار فشار در مذاکرات باقی مانده است.
بنابراین تصویر کاملتر این است که هر دو طرف همزمان با مذاکره برای شکست احتمالی مذاکرات نیز آماده شدهاند.
ایران ظرفیت نظامی خود را بازسازی کرده و آمریکا نیز اهرم اقتصادی و نظامی خود را حفظ کرده است.
در چنین شرایطی، انتظار اینکه فقط تهران روند آمادهسازی دفاعی خود را متوقف کند، با منطق رقابت راهبردی سازگار نیست.
پرسش اصلی اما همچنان باقی است: آیا ایران واقعاً تصمیم گرفته آغازگر جنگ بعدی باشد؟
شواهد علنی چنین نتیجه قطعیای را تأیید نمیکند.
آنچه دیده میشود آمادگی برای احتمال ادامه جنگ است، نه الزاماً تصمیم برای شروع آن.
بازسازی موشکها، افزایش تولید پهپاد، تغییر فرماندهان، تقویت هماهنگی نظامی و تأکید بر پاسخ پرقدرت همگی نشانه آمادگی هستند. اما در همان زمان، دولت ایران همچنان از امکان توافق سخن میگوید و راه مذاکره را نبسته است.
این دو مجموعه داده وقتی کنار یکدیگر قرار میگیرند، بیش از آنکه از تصمیم قطعی برای جنگ حکایت کنند، از راهبرد «مذاکره از موضع قدرت و آمادگی برای پاسخ در صورت شکست دیپلماسی» خبر میدهند.
این راهبرد البته بدون خطر نیست.
هرچه دو طرف نیروهای بیشتری آماده کنند و بیشتر احتمال حمله طرف مقابل را جدی بگیرند، خطر خطای محاسباتی افزایش پیدا میکند. یک حادثه دریایی، یک حمله محدود، اقدام یک بازیگر منطقهای یا حتی برداشت نادرست از جابهجایی نظامی میتواند بهعنوان مقدمه حمله بزرگتر تفسیر شود.
در چنین فضایی، همان قدرتی که قرار است بازدارندگی ایجاد کند میتواند در صورت شکست کانالهای ارتباطی، سرعت ورود به جنگ را نیز افزایش دهد.
خطر اصلی امروز همین است.
نه افزایش تولید موشک ایران بهتنهایی و نه فشار اقتصادی آمریکا بهتنهایی، بلکه زمانی که یکی از طرفین تصور کند دیگری به آستانه ضعف رسیده و «اکنون بهترین زمان برای ضربه زدن است».
اگر واشنگتن نتیجه بگیرد اقتصاد ایران آنقدر تحت فشار قرار گرفته که یک حمله محدود میتواند تهران را به پذیرش شروط نهایی وادار کند، خطر استفاده دوباره از نیروی نظامی بیشتر خواهد شد.
در سوی مقابل، اگر تهران به این نتیجه برسد که حمله بعدی اجتنابناپذیر است و آمریکا یا اسرائیل فقط منتظر زمان مناسب هستند، امکان گرایش به دکترین پیشدستانه نیز افزایش پیدا میکند.
این چرخه سوءمحاسبه، بسیار خطرناکتر از خود اختلافات مذاکراتی است.
با پایان فرصت ۶۰ روزه، تقابل ایران و آمریکا از مرحله خرید زمان برای مذاکره به مرحله سختتری وارد میشود؛ مرحلهای که هر دو طرف باید تصمیم بگیرند آیا هزینه ادامه فشار از منافع احتمالی آن بیشتر شده است یا نه.
واشنگتن احتمالاً همچنان تلاش خواهد کرد از تحریم، فشار مالی و محدود کردن شبکههای درآمدی ایران بهعنوان ابزار اصلی استفاده کند، زیرا این روش در مقایسه با جنگ مستقیم هزینه کمتری برای آمریکا دارد.
در مقابل، ایران میکوشد نشان دهد فشار صرفاً یکطرفه نخواهد بود. ظرفیتهای موشکی، نفوذ منطقهای، موقعیت جغرافیایی هرمز و توان ایجاد هزینه برای منافع آمریکا در منطقه، همگی بخشی از پاسخ تهران به راهبرد فشار هستند.
در واقع دو طرف وارد رقابتی شدهاند که سؤال اصلی آن این است: چه کسی زودتر باور خواهد کرد ادامه تقابل هزینه بیشتری از مصالحه دارد؟
آمریکا تصور میکند فشار اقتصادی زمان را به سود واشنگتن تغییر میدهد.
ایران تلاش میکند نشان دهد گذشت زمان فقط اقتصاد ایران را فرسوده نمیکند، بلکه توان نظامی تهران نیز بازسازی میشود و هزینه کنترل بحران برای آمریکا افزایش مییابد.
همین تفاوت در ارزیابی زمان، یکی از دلایل اصلی دشواری رسیدن به توافق است.
تهران در سطح راهبردی میخواهد سه پیام را تثبیت کند: نخست اینکه جنگ نمیتواند با هزینه پایین جمهوری اسلامی را به تسلیم وادار کند؛ دوم اینکه آتشبس نمیتواند به فرصتی برای آماده شدن طرف مقابل جهت حمله دوم تبدیل شود؛ و سوم اینکه هر توافق پایدار باید برای ایران دستاورد واقعی اقتصادی و امنیتی داشته باشد.
از این منظر، بازسازی توان نظامی بخشی از قدرت چانهزنی نیز محسوب میشود.
اگر آمریکا باور داشته باشد که هر روز ایران ضعیفتر میشود، دلیلی برای عجله در توافق یا ارائه امتیاز نخواهد داشت. اما اگر بداند با گذشت زمان ظرفیت پاسخ ایران نیز افزایش مییابد، انگیزه بیشتری برای یافتن راهحل سیاسی پیدا میکند.
این دقیقاً همان جایی است که مفهوم بازدارندگی از یک موضوع صرفاً نظامی به ابزار سیاسی تبدیل میشود.
هدف نهایی بازدارندگی موفق، جنگیدن نیست؛ جلوگیری از جنگ است.
ایران میخواهد طرف مقابل به این نتیجه برسد که آغاز حمله بعدی نهتنها نمیتواند با هزینه پایین انجام شود، بلکه ممکن است بحران را به سطحی ببرد که کنترل پیامدهای آن برای هیچ طرفی آسان نباشد.
با این حال، بازدارندگی فقط زمانی میتواند از جنگ جلوگیری کند که در کنار آن یک مسیر سیاسی معتبر نیز وجود داشته باشد. اگر مذاکره کاملاً از بین برود، همان توان نظامی که برای جلوگیری از جنگ ایجاد شده ممکن است در فضای سوءظن متقابل به بخشی از چرخه تشدید تبدیل شود.
وضعیت امروز دقیقاً روی همین مرز قرار گرفته است.
ایران برای جنگ آماده شده، اما آماده شدن برای جنگ الزاماً به معنای خواستن جنگ نیست.
اتفاقاً رفتار دو ماه گذشته نشان میدهد تهران تلاش کرده دو پیام را بهطور همزمان ارسال کند: اگر توافقی عادلانه، پایدار و همراه با حفظ حقوق و منافع ایران شکل بگیرد، مسیر دیپلماسی باز است؛ اما اگر آمریکا یا اسرائیل توقف درگیری را صرفاً فرصتی برای تجدید قوا و آغاز حملهای تازه تلقی کنند، ایران نیز این مدت را با دست بسته سپری نکرده است.
از این منظر، دقیقترین توصیف از آنچه در این ۶۰ روز رخ داده نه «آمادهسازی ایران برای آغاز یک جنگ تهاجمی»، بلکه «بازسازی بازدارندگی در سایه مذاکره» است.
بازآرایی فرماندهی، افزایش سرعت تولید موشک و پهپاد، تقویت توان پاسخگویی و آماده نگه داشتن نیروها همه یک پیام واحد دارند: ایران نمیخواهد بار دیگر مذاکره را با کاهش آمادگی دفاعی اشتباه بگیرد.
همزمان، باز بودن مسیر دیپلماسی نیز نشان میدهد هدف نهایی الزاماً ورود به جنگی تازه نیست.
آینده بحران اکنون به این بستگی دارد که تهران و واشنگتن چگونه رفتار طرف مقابل را تفسیر کنند. اگر آمریکا بازسازی قدرت ایران را صرفاً نشانه تصمیم تهران برای جنگ بداند و جمهوری اسلامی نیز هر اقدام فشارآور واشنگتن را مقدمه حمله قطعی تلقی کند، فضای تصمیمگیری به سرعت بسته خواهد شد و احتمال برخورد بیشتر میشود.
اما اگر هر دو طرف به این جمعبندی برسند که هیچیک قادر نیست دیگری را بدون پرداخت هزینهای بسیار سنگین به تسلیم کامل وادار کند، همان توازن هراسآوری که امروز نشانه احتمال جنگ به نظر میرسد میتواند در نهایت به مهمترین مانع آغاز جنگ بعدی تبدیل شود.
بنابراین پایان فرصت ۶۰ روزه پایان ماجرا نیست؛ آغاز مرحلهای حساستر است. مرحلهای که در آن قدرت نظامی ایران، فشار اقتصادی آمریکا، امنیت تنگه هرمز، رفتار کشورهای منطقه و سرنوشت مذاکرات همزمان بر یکدیگر اثر خواهند گذاشت.
در این معادله، بزرگترین خطر نه قدرت بیشتر ایران است و نه فشار بیشتر آمریکا؛ بزرگترین خطر اشتباه در محاسبه طرف مقابل است.
و بزرگترین فرصت نیز این است که همین بازدارندگی متقابل، دو طرف را به این نتیجه برساند که توافقی که حقوق ایران را حفظ کند و نگرانیهای امنیتی را کاهش دهد، بهمراتب کمهزینهتر از ورود دوباره به جنگی است که این بار ممکن است بهسادگی در مرزهای ایران و آمریکا باقی نماند.
دیدگاهتان را بنویسید