چهارشنبه / ۲۸ مرداد / ۱۴۰۵ Wednesday / 19 August / 2026
×
گاهی نوشتن سخت می‌شود. نه به خاطر کمبود واژه، بلکه چون واژه‌ها دیگر توان توصیف آنچه را مردم هر روز زندگی می‌کنند، ندارند. گاهی قلم در دست سنگینی می‌کند؛ انگار وزن کلمات از توان انگشتان بیشتر شده است. این سنگینی زمانی به سراغ نویسنده می‌آید که میان آنچه می‌بیند و آنچه باید بپذیرد، فاصله‌ای عمیق شکل گرفته باشد. وقتی واقعیت، از هر توصیفی تلخ‌تر می‌شود، نوشتن دیگر فقط کنار هم چیدن جمله‌ها نیست؛ روبه‌رو شدن با زخمی است که هر روز عمیق‌تر می‌شود.
ای کاش کسی یقه تورم را بگیرد؛ مردم دیگر حریفش نیستند

این روزها بسیاری از مردم ایران، بیش از آنکه زندگی کنند، در حال دوام آوردن هستند. دوام آوردنی که هر صبح با نگرانی از قیمت‌های تازه آغاز می‌شود و هر شب با حساب‌وکتاب‌هایی به پایان می‌رسد که هیچ‌وقت جور درنمی‌آید. دیگر مسئله فقط گرانی نیست؛ مسئله، از دست رفتن احساس امنیتی است که هر انسان برای ساختن آینده به آن نیاز دارد.

تورم فقط قیمت کالاها را بالا نمی‌برد؛ آرام‌آرام روح انسان را نیز فرسوده می‌کند. وقتی دخل و خرج هیچ نسبتی با هم ندارند، وقتی هر افزایش درآمد، پیش از رسیدن به حساب مردم، زیر سایه افزایش قیمت‌ها بی‌اثر می‌شود، زندگی از یک مسیر طبیعی خارج می‌شود. انسان مدام میان «خواستن» و «نتوانستن» معلق می‌ماند؛ برای تأمین ابتدایی‌ترین نیازها می‌دود، اما مقصد هر روز دورتر از دیروز می‌شود.

شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا این باشد که بسیاری از مردم، با وجود تلاش، احساس شکست می‌کنند؛ نه به این دلیل که کم‌کاری کرده‌اند، بلکه چون قواعد بازی عوض شده است. کار می‌کنند، اضافه‌کار می‌مانند، شغل دوم و سوم انتخاب می‌کنند، اما فاصله میان درآمد و هزینه همچنان بیشتر می‌شود. این وضعیت، فقط جیب مردم را خالی نمی‌کند؛ عزت نفس آنان را نیز آرام‌آرام فرسوده می‌سازد. انسانی که حاصل یک ماه تلاشش، تنها کفاف چند روز یا چند هفته را می‌دهد، دیر یا زود از خود می‌پرسد: «پس سهم من از این همه تلاش چیست؟»

اولین قربانی چنین شرایطی، انگیزه است. انگیزه همان نیرویی است که انسان را وادار می‌کند صبح از خواب برخیزد، برنامه‌ریزی کند، رؤیا بسازد و برای آینده بجنگد. اما وقتی نتیجه تلاش، هر روز کوچک‌تر از دیروز باشد، این سوخت ذهنی نیز رو به پایان می‌رود. جامعه‌ای که انگیزه خود را از دست بدهد، فقط با بحران اقتصادی روبه‌رو نیست؛ با بحرانی عمیق‌تر به نام فرسودگی اجتماعی مواجه است.

معیشت امروز مردم، بیش از هر چیز شبیه دویدن روی یک تردمیل است. می‌دوند، خسته می‌شوند، عرق می‌ریزند، اما جلو نمی‌روند. هرچه سرعت بیشتر می‌شود، خط پایان دورتر به نظر می‌رسد. حقوق‌ها افزایش پیدا می‌کنند، اما تورم زودتر از آن می‌رسد. پس‌اندازها آب می‌شوند، برنامه‌های زندگی به تعویق می‌افتند و آرزوهای کوچک، یکی پس از دیگری از فهرست خرید خانواده‌ها حذف می‌شوند.

جامعه بیش از هر چیز به ثبات نیاز دارد؛ به این اطمینان که تلاش، نتیجه خواهد داشت و آینده، قابل پیش‌بینی است. هیچ اقتصادی با نااطمینانی دائمی، امید اجتماعی را حفظ نمی‌کند. مردمی که هر روز نگران قیمت نان، اجاره خانه، دارو، آموزش فرزند و هزینه‌های درمان هستند، دیگر فرصتی برای فکر کردن به توسعه، خلاقیت و ساختن فردا نخواهند داشت.

شاید وقت آن رسیده باشد که تورم را فقط یک شاخص اقتصادی نبینیم. تورم، مسئله‌ای صرفاً مالی نیست؛ پدیده‌ای است که بر روابط خانوادگی، سلامت روان، نرخ ازدواج، فرزندآوری، کیفیت آموزش، بهره‌وری نیروی کار و حتی اعتماد عمومی سایه می‌اندازد. هزینه واقعی تورم را نمی‌توان فقط در نمودارها و گزارش‌های رسمی پیدا کرد؛ باید آن را در چهره پدری دید که شرمنده فرزندش شده، در مادری که از سبد خریدش هر هفته چیزی را حذف می‌کند و در جوانی که هر روز رؤیاهایش را کوچک‌تر از روز قبل می‌بیند.

و شاید تلخ‌ترین جمله این روزها همین باشد؛ ای کاش کسی در این سرزمین، یقه تورم را بگیرد؛ چون مردم دیگر توانی برای کشتی گرفتن با آن ندارند. این مطالبه، فقط خواسته‌ای اقتصادی نیست؛ مطالبه مردمی است که می‌خواهند دوباره باور کنند تلاش کردن، هنوز می‌تواند زندگی را به جلو ببرد، نه اینکه تنها آن‌ها را خسته‌تر کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *